این روزگار بی تو مرا سخت می شود....

مَثَلِ من ، مثل مرده ای است که از خاک سر برآورده و استخوان های پوسیده و پودر شده اش دوباره به اذن خدا ، روی هم جا گرفته ، خاک و خُلی و خسته ام... اما نه از آن فشار قبر و نه از آن پوسیدگی و تجزیه شدن ها ، من از خود خودم خسته ام ! از راه های بی  جایی که رفتم ، از سنگ های بزرگی که به عمد جلوی پای خودم گذاشتم ، از این دویدن هایی که نفسم را تنگ کرد و آخر کار مرا کُشت ، خسته ام!

مَثَل من ، مثل کارگرهای معدنی است که با صورت های سیاه و چشم های خون گرفته از دل کوه یا زیر زمین بیرون می آیند. سرشان مثل سنگ های معدن سنگین است و چشم شان طاقت نور ندارد...

مَثَل من ، مثل بی خانمان های کوچه گرد ، توی هوای مه آلود اروپاست ! سرما زده  و گرسنه و تنها ...با لباس های پاره پاره و چشم های نگران و دست های خالی ....

مَثَل من ، مثل یک شهاب سنگ توی کهکشان  است.....گداخته و تنها ....پر شتاب در حال حرکتم تا قرار باشد به کدام نقطه کوبیده شوم ، پودر شوم ، بسوزانم و ویران کنم !

من  خودم که باشم ، بی شما باشم ، همین  ام آقا

همین ام اگر آن دست لطف و نگاه مهربان شما نباشد ....هزار بار بدبخت تر از این ام اگر امید و عشق به شما نباشد....

به شما که وصل می شوم از همه ی مردن ها و معدن ها و کوچه ها و کهکشان ها ، رها می شوم ، می رسم به بهشت اشتیاق شما که نه دردی را حسّ می کنم و نه غمی به دل دارم.

این یک سال شمسی گذشت و باز ما لایق شما نشدیم.به ما باشد که هیچگاه به آن ظرفیت نمی رسیم....زمین چه خونها که به خود ندید و جهان چه دردها که نکشید....چقدر غصه های دل تان را اضافه کردیم و چقدر برای تان کار نکردیم!! خوب ها که خوب تر و آب دیده تر شدند و انصافا بدها در سفاکی و بی خردی چیزی کم نگذاشتند.... این یک سال خورشیدی سخت گذشت آقا...خیلی سخت!

از بچه های زنده سوزانده شده ی میانمار ، تا سرهای بریده شده ی سوری ها ، از ساطورهای وحشی آفریقا ، تا بمب های هدایت شده ی افغانستان ، از انتحاری های عراق ، تا ماشین های بمب لبنان ، از بچه های یتیم فلسطین تا مظلومان همه ی عالم ، هر کجا را که نگاه می کنیم درد و خون و غم و مظلومیت است....

از حقوق بشر سازمان ملل بی زاریم آقا ، شما برای ما مهربانی عامه ات را ارمغان بیاور . دردمند حقیقی مان کن ، نه این غصه ی آب و نان  که به جان مان افتاده....

با همان انگشتان مبارکت اشاره ای بفرما و دل های بی تاب مان را بی تاب تر کن ! شاید مضطر شویم و بفهمیم که جهان جز با ظهور شما سامان نخواهد گرفت....

.

.

.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

/ 17 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیان

سلام وبلاگ زیبایی داری وهمینطور پست های عالی وقت کردید به من هم سر بزنید ممنون میشم[گل]

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐────────────────────────────────────────────────────┌ پیامبر اعظم (که درود خداوند بر او و خاندان پاکش باد) فرمودند: به درستی بنده نماز می خواند برای او، نه یک ششم آن و نه یک دهم آن نوشته نمی شود، جز این نیست که برای بنده از نمازش آن مقدار نوشته می شود که به آن توجه کرده است. بحار الانوار، ج 84، ص 237 و اصول وافی، ج 2، ص 105 ┘────────────────────────────────────────────────────└

هم‌قدم راوی

سلام خدا بر شما... میلاد حضرت مادر سلام الله علیها و روزتون مبارک[گل]

هنا

تو قرار نیست چیزی بنویسی دخترجان؟

باران

مرسی هدی خانوم اگه میدونسی جوابت چه کمکی به یه آدم داغون میکنه بی جوابم نمیذاشتی............ دیگه از شما آدما از همتون خستم.... آخه چرا چرا آدمو بی جواب میذارین؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید یه انسان محتاج فقط چند کلمه حرف باشه...

باران

خدا کنه پیامم ارسال نشده باشه وگرنه فرار رو بر قرار ترجیح میدم...

ساناز

بنویس دیگه دلم برات تنگ شده

باران

شرمنده هدی جون اشتباه از بنده بوده... یه اشتباه لپی!! من بارانم 18 سالمه، یه سوال ازشما داشتم اگه دختر دارین که من جای دخترتون،(اگه ندارین إنشاألله خدا یه دختر مامانی قسمتتون کنه!) من مشکل یه کوچولو بزرگ با مامانم دارم.. به نظر شما محبت و عشق بین دو تا دختر حزب اللهی که با همدیگه دعا و مسجد و روضه و گلستان شهداو... میرن موقع ناراحتی هاشون تو آغوش همدیگه چشماشون بارونی میشه.. اگه از هم با خبر نباشن دلواپس ودل آشوبن... اگه همدیگرو نبینن روزشون داغونه... مدرسه که تعطیل میشه بعد از نیم ساعت حرف زدنو در آغوش گرفتن و بوسیدن همدیگه جدا میشنو میرن خونه... با پیام شب بخیر رفیقشون میخابن... این علاقه و عشق چه اشکالی داره؟؟؟ سر این موضوع چندین بار با مادرم بحثمون شد و من سعی کردم کوتاه بیام و بی احترامی نکنم.. با مشاور مدرسمون حرف زدم ولی دریغ از 1 کلمه کمک!! مامانم2سال پیش باعث جدایی و قهر بین ما شد میگفت بخاطر درسامه!! ولی اون سال من افت شدید درسی پیدا کردم خدا شاهده که لجبازی نکردم نتونسم درس بخونم و تمرکز نداشتم.... ما علاقمون بهم ابراز میکنیم برخلاف بقیه دوستامون که(رک بگم:)عاشق پسرای زشت و خودخواهی هستن که عاطف

مامان پسرا

اللهم عجل لولیک الفرج از دل برآمده بود و وصف حال من که این قدر به دل نشست. ممنون [گل][قلب]