بابا.....

٠کلی مهمان داشتیم و سفره ناهار پهن بود . من و بچه های فامیل مشغول بازی و خوش گذرانی.زنگ در را که زدند و بعد از پاسخ نمی دانم کدام یک از اقوام، فهمیدم آقاجان از جبهه اومدن .حسابش را بکنید که بعد از کلی دوری یک دختر بچه ی ۴ - ۵ ساله چقدر ذوق مرگ می شود با دیدن پدرش.دویدم سمت در و از پله ها رفتم پایین.هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که آقاجان را  توی چارچوب در دیدم! گریه و خنده ام قاطی شد و قشنگ یادم هست که کلمات رو گم کرده بودم....بعدش یک جمله : " آقاجان شما هنوز شهید نشدی؟".....این خاطره را آقاجان برای همه تعریف می کند.حتی روز بله برون هم امان ندادند و برای همسر عزیز تعریف کردند و با خنده گفتند به این دختر دل نبند که منتظر مرگ ما بوده و چه رسد به شما (نقل به مضمون):ی

٠با فاطمه حرف می زنم، دختر خاله ای که یکی دو ماه از من کوچکتر است ، تازه فهمیده ام که حالا یتیم شده! گریه می کنیم با هم ، شنیدم از مادر که آرام نمی شود بس که دلش سوخته از نبود باباش....می گوید : قدر همین بابای مریض را بدان....

٠دلم یکهو می گیرد ، یاد احوال حاجی می افتم...یاد پرستاری مادر و یاد اشک هایی که ریختم وقت دیدنش ، آن شبی که رسیدم ایران وقتی  زنگ در را زدند ،از آنجا که سبک خاصی دارد برای زنگ زدن ،فهمیدم خودش هست که از مسجد آمده. با خوشحالی  آیفون را برداشتم و در را باز کردم و دویدم که بروم از پله ها پایین ، مامان نگذاشت ؛ "طول می کشد حاجی بیاید بالا ، صبر کن " ، یعنی که چی طول می کشد؟ از میان نرده ها پاگرد را نگاه کردم دیدم ۴ پله اول را با کمک همسر زهراسادات و عصایش هنوز هم بالا نیامده.اشک دوید توی چشمهام ، دوباره نگاه کردم خیلی آرام و مظلوم می آمد.رفتم توی آشپزخانه تا مردها نبینند حال مرا.گفتم : "نکنه حاجی دوباره بیمارستان بوده و به من نگفتین؟ "دوباره رفتم سمت در ، لذت دیدنش بعد از یک سال ، خیلی تلخ شد به کامم!! خیلی....روضه ای راه انداختم دیدنی .به نظرم به جز یک نفر همه را به گریه انداختم....آخ عزیز دلم ، کاش همین حالا باز توی بغلت بودم.

٠تلفنی که با مادر صحبت می کنم ، از راه دور صدای ما را گوش می دهد و به گفته مادر می خندد.من هم خدای قربان صدقه!! تا می فهمم نشسته روی مبل و صدایم را می شنود شروع می کنم به آب نبات بازی* :...حاجی جون تنبل من ، زحمت نمی دی گوشی رو برداری با ما حرف بزنی ؟ ای نفس من ، فدای اون صورت ماهت ، الهی قربون ریش سفیدت بشم....دستت رو می بوسم....دورت بگردم ....عزیییییییییییییز دلم...مامان هی متذکر می شه که بسه خوب...بیشتر دلتنگ می شه این جوری ، اما من باید حرفهام رو بزنم.نمی خوام بعدا غصه این روزها رو بخورم.

*برادر و خواهرهام این جور وقت ها صدایم می زنند : آب نبات قیچی ، شکلات ،آب قند ،خود شیرین.....

 

/ 25 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات

سلام...خیلی به حالتون غبطه می خورم چون هیچ وقت نتونستم آن طور که باید در محبت و احترام به والدین ادای دین کنم و از همین حالا افسوسی میخورم که میدانم همیشگی ست. امیدوارم همیشه سایه پدرتون بالای سرتون باشه و همیشه شاد و شیرین و شکلاتی باشید

مسیحا

خدا برای شما حفظشون کنه .. این شیرین پلو بودن رو هم هیچ وقت از شما نگیره .. [پلک]

س.م.ع

سلام... بله!بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

هدیه ی بچه های مطهرونی

سلام سلام سلام عید بر همه ی دوستان امام غریب مبارک برای دریافت هدیه ی مطهرونی تعجیل کنید . هدیه ی ویژه به مناسبت میلاد عزیزترین برایمان

تبریزی

احسنتم. درس آموز بود. به یاد پدرهای آسمانی که بچه‌هاشون الان دو سه سالی بزرگتر از خودشون هستن!

نمی‌دونم

سلام اولين بار نيست كه ميام... پس اولين بار نيست كه نوشتهات به دلم نشست... موفق باشي[گل]

مهدی استرالیایی

سلام علیکم حاجیه خانم بالاخره فهمیدی حاج داود فوت کرده؟ اگه بدونی چقدر دلم میخواست بهت بگم وقتی فهمیدم نمیدونی.فقط برو به جون زن داییت دعا کن که قسمم داد بهت نگم.آخه میخواستم برات به صورت ناشناس ایمیل بزنم و بزرگ برات بنویسم "حاج داود خانمیرزایی به رحمت خدا رفت". [نیشخند]

مامان عليرضا و حسين

چقدر اين پست برام عبرت آموز بود. مي دوني که منم دورم از بابا مامان. ولي هيچ وقت روم نمي شه تو صورتشون قربون صدقه شون برم. ولي الان تصميم گرفتم کم کم عادتشون بدم به اين کار. برام دعا کن.