دلی دارم در آتش خانه کرده

 

 

حالا مثلا یکسال دیگر هم به سالهای نبودن شما  اضافه شد ، آسمان به زمین که نیامد ، آمد؟ حالا گیرم ولوله افتاده به جان زمین و شانه های خسته اش در گریه ی فراق شما تکانی می خورد و اشکهایش سیل می شود . حالا گیرم زمین آه می کشد و طوفانی می شود تا درختها را از جا بکند و خانه ها را به دست باد بسپارد. حالا گیرم آسمان آنقدر اشک بریزد تا حلقوم دره ها هم پر شود و بغض آنها هم بترکد و راه بیافتد کوی و دشت را اشک آلود کند.....مهم چشمهای من است که نمی بارد و دلم که نمی لرزد.مهم گامهای خسته ی من است که رخوت همه جایش را گرفته.مهم دل سنگ شده ی من است آقا.

آقا اجازه دلمان تنگ می شود ؛  اما فقط تنگ می شود! یک سال هم از نبودن شما گذشت و ما فقط شعر انتظار شما را خواندیم و گاه گریستیم و گاه به سینه کوفتیم.اما فقط همین! کمی کتاب خواندیم و فیلم دیدیم و گاهی عصرهای جمعه یاد شما هم افتادیم.اما فقط همین! آقا دستمان خالی ست  از عیدی قابلی در محضر شما که لااقل به اندازه ی ادعای محبت مان باشد.

اصلا عید بدون حضور شما چه معنی دارد آقا؟ کی می شود عید بگیریم به نهضتی که با "اناالمهدی" از میان حجرالاسود و د رخانه ی خدا شنیده می شود؟ کی میشود عید بگیریم به نگاهی که درهر طواف مثل یک تمنای عاشقانه می آید و بی دریغ اشک می شود و ذوب می شود و می ماند به خاطره ی مسجدالحرام؟ کی می شود عید بگیریم به قیامتی که  در مدینه ی غریب به پا می کنی؟مدینه ای که حالا از همیشه دلتنگ تر به نظر می رسد.غروبهایی که صدای موذنش می پیچد بی نام علی.ع.و کبوتران بقیع که بالهای خاکی شان را به چهار قبر غریب متبرک می کنند....و نسیم یاد شما  با زمزمه ی دعای فرج ولوله ای برپا می کند و زنی که چادرش را روی صورتش انداخته ، آرام می گرید تا اشک های بی قرارش شعار انتظار شما باشد بین آنانی که خاک را به صورت خورشید پاشیده اند غافل از کبوترها که بال می زنند و غبار غربت بقیع را به اسمان می برند.

پ ن١ :

 چند شب پیش مادر همسر تماس گرفتند تا صداشون رو شنیدم بغضی که نمی دانم کجا کمین کرده بود ، شکست و دلتنگی هام آوار شد توی حرفهام.از من بعید بود این رفتار اما نفهمیدم چی شد! بعشد عذر خواستم که ناراحت شون کردم و ایشون هم مادرانه دلداریم دادند. شاید علتش سردردهای متمادی هفته ی پیش بود و یا.....نمی دانم چه بود!حرفهای مانده توی گلوم ؛ از آنها که گوش های خواهرانه می طلبد.از آنها که رفیق شفیقی می خواهد که تو را بشناسد تا بفهمد اینها که می گویی یعنی چه؟به ایشون گفتم به شما هم میگم : قدر با هم بودن رو بدونید.اگر به هر دلیلی از کسی دلگیرید ببخشیدش و با توکل به خدا رابطه ی های ویران شده رو دوباره بسازید.مومن به کسی که ازش بریده وصل میشه ، کاش مومن باشیم.

پ ن ٢ :

انشالله امسال هم آخر سال و لحظات اول سال جدید زائر هستیم.البته تعطیلی ما فقط یک روز اول فروردینه . بنابراین وسط دید و بازدید عیدتون و خوردن آجیل و شیرینی یاد ما هم باشید.

راستی یادم رفت ، اسپیکرهاتون روشنه؟  

 

بعدا نوشت : آیا ظهور نزدیک است ؟

 

 

/ 60 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بشری

سلام خانم همیشه از روزهای بعد عید بدم میومد ! بد که نه متنفر بودم :(:( کاشکی زودتر بگذرند و بشه اردی بهشت مثلاً !! به اضافه ی اینکه مامانم اینا ! زیارت ارباب باشن .درد غربت هم که دیگه هیچی. شیراز امسال در حد لالیگا بود !! :) فعلن زودی بیا ببینمت یاعلی [گل][ماچ]

مامان محمدمهدی

دلم براتون تنگ شده[بغل][قلب][ماچ]

حسنیه

سال نو مبارک. منتظر نظراتتون در وبلاگم هستم[لبخند]

آهسته عاشق می شوم

از آن زمان که دانستم در میان مردمی، به هر که میرسم سلام می کنم... اللهم عجل لولیک الفرج[گل]

آهسته عاشق می شوم

از آن زمان که دانستم در میان مردمی، به هر که میرسم سلام می کنم... اللهم عجل لولیک الفرج[گل]

مصطفی

سلام به شما دوست عزیز بزرگوار پیشاپیش ولادت بانوی صبر و بانوی دو عالم حضرت زینب(س)و روز پرستار رو اول به خدمت صاحب الزمان(عج)و رهبر عزیزمون و بعد خدمت شما و تمام مسلمین جهان تبریک عرض میکنم. امیدوارم شهدا همیشه کمکتون کنند. با پست(دل نوشته...)منتظر حضور و دلنوشته های زیباتون هستم. اللهم عجل لولیک الفرج اللهم الحفظ والنصر قائدنا الخامنه ای باالقرآن اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک اللهم الرزقنا زیارت و شفاعت الحسین فی الدنیا و الاخره ایشالله شهید شی. شهادت بنده ی حقیر التماس دعا

مهمه؟

سلام امروز اتفاقی با وبلاگ شما آشناشدم درد دل خوبیه ولی تا وقتی که به نام اللهم عجل لولیک سر ملت عزیز ایران رو گرم می کنن و خودشون رو سرداران آقا ابا صالح(عج) تلقی می کنن ... پس کجاست توقیع مبارک آقا ابا صالح(عج) که به آخرین نایب خاص ایشان ابلاغ شد؟

مهمه؟

ببخشید نام آخرین نایب خاص آقا اباصالح(عج) جناب ابوالحسن علی بن محمد سمری رحمت الله علیه

زینب سادات

دیروز خواب دیدم مامانم برام یه تابلو درست کرده که روش گل و برگ خشک هست بعد با یکی رستاده اهواز توی راه یکی از برگ ها شکسته . کلی ناراحت شدم . از خواب بیدار شدم با تلفن کار داشتم اومدم دیدم شماره مامان اینها افتاده روی تلفن . زنگ زدم . به مامان گفتم قصه رو . گفتن پس امسال برای تولد حضرت زینب باید خودم برات یه چیزی درست کنم حالا که این خواب رو دیدی . با اینکه عید همدیگه رو دیدیم باز دلم تنگ شده بود . حالا اتفاقا من خیلی بی احساسم و خیلی کم باشون رابطه دارما . از اون دخترا نیستم که هر روز به مامان شون زنگ می زنن . شاید گاهی وقت ها دو هفته یه بار هم حرف نزنیم ! ولی هر چی بزرگ تر میشمک انگار بیشتر دلتنگ میشم براشون . خلاصه اینکه نه به اندازه ی تو ولی میفهمم دلتنگی و دوری یعنی چی !