بسم الله النور

دفعه آخر که به تهران آمده بود ...می رود کنار خاله و می گوید:
مادر اگر من شهید شوم از من راضی هستید؟
خاله جا می خورد و با آرامش می گوید :
وقتی آدم هدیه ای در راه خدا داد چشمش به دنبال آن نیست....هر چه صلاح خداست!!
باز می پرسد:
حالا اگر بر نگشتم چه؟ جنازه نداشتم؟..باز هم راضی هستید؟
خاله بیتاب می شود و می گوید:
نه!! مسعود ...حداقل جایی باشد که هر وقت دلم گرفت نشانی از تو داشته باشد........

اما حالا خاله چشمش به جزیره مجنون است......مسعود !!!

برای تو می نویسم مسعود!!

چند سالی از دیدارمان می گذرد و همه ما در پیچ و تاب زندگی های مضحک مان گم شده ایم و به خیال خام خود تو را گمشده می ناممیم!!
سال هزار و سیصد و چند بود که تو رسیدی و ما ماندیم؟؟کدام ذکر را تکرار می کردی که خریدارت شدند؟؟توی دفتر خاطراتت گلبرگ شقایق کدام کوهپایه را چسبانده بودی؟؟هنوز هم نمی دانم انعکاس کدام فریادت تو را خرید؟؟

مسعود!!
 از وقتی از تو دور شده ایم ! از وقتی رفتی دنبال زندگی ات! از وقتی محبت بالاتر را خریدی و دل از همه کندی! از وقتی صدای خنده هایت را از ما دزدیدی ! از وقتی خریدار کرشمه یار شدی ! از وقتی رفتی و نشانی خانه ات را هم ندادی.....

هر گاه نام تو می آید جز خاطرات مبهم کودکی ام چیزی ندارم اما تو علاوه بر سوغاتی های جنگی ات!! علاوه بر بازی های کودکانه با من و خواهر کوچکت...علاوه بر محبت بی پایانت به مادر....عشقی به یادگار گذاشته ای که برای همه ما به یاد ماندنی ست!!مسعود می دانی؟؟

سکوت چند ساله حاج آقا پس از تو......با فروش خانه خاطراتت تمام نشد....اما گریه های خاله بعد از آن معامله اش با خدا آرام شد.....او محبت تو را فروخت و از خدا به اندازه قلبش عشق خرید......

اما با همه این حرفها و پس از گذشت بیست سال از پیدا شدنت!! هر بار که یاد وصیت نامه ات می افتم بغض امانم را می برد.....تو شاگرد کدام دبیرستان بودی؟ نوجوان شانزده ساله را چه به این حرفها؟؟

تا بزرگ نشده بودم نمی فهمیدم که معنی این حرفها چیست...اما حالا هر سال فاطمیه که می آید شعله ای از درونم زبانه می کشد......و شرمسارم می کند که ما کجا و امثال شما کجا؟؟

مسعود چه بیانی زیباتر از این برای فهمیدن عاشقی ات......در میان وصیت نامه عجیب و غریبت! که خیلی مانده تا رمز و رازش را بفهمیم همیشه این جمله پشتم را می لرزاند .....آنجا که با خط درشت نوشته ای :

٬٬دوست دارم پودر شوم......قطعه قطعه شوم......جزغاله شوم....زغال شوم... ..تا فردا نزد مولایم علی.ع. سرافراز باشم٬٬.........

 

این پست را چند سال پیش اینجا گذاشته بودم.امروز سالگرد مفقود شدن مسعود است...اما فروردین ماه سال ٨۵ تکه های استخوان مسعود برای خاله آورده شد.استخوان های ساق پایش و انگشتان دستش.گره بند پوتینش را آنقدر محکم بسته بود که بعد از ٢٢ سال هنوز باز نشده بود!همه شاهد بودیم که خاله باز هم گریه نکرد.حتی چهره اش خندان تر از همیشه می درخشید.خوشا به سعادت مسعودها که وظیفه شان را به خوبی انجام دادند....