وسعت بی پایان ناله ی نی را از باد بپرس ،

مویه ها ،نغمه ها ،ناگفته ها

 

 

رفتند حاجیان و کودکان من، با مادرشان، بی بابا،مانده اند .... در مثالم مناقشه نکن اگر بگویم لحظاتی که او خداحافظی می کرد و پشت سر هم سفارش می کرد ،خودم را در جای همسر شهید برونسی می دیدم و او را..... کتاب" بر خاک های گرم کوشک" را چند سال پیش خوانده ام اما لذت آن دردی که به جانم انداخته هنوز با من است.

چقدر بسیجی بودن او را دوست می دارم.چقدر توکل خالصانه اش شگفتی آور است....فرزندان برونسی ما هستیم.چون او نه فقط برای خود که همه ی ما را در نظر گرفت و رفت .

حالا نگاه کن ،نتیجه ی مرارت هایشان شده است خاری در چشم گروهی که می خواهند با تمام نفرت و با هر ترفند امثال برونسی را بشکنند و اسطوره ی سیاه برای مان بسازند.