بسم الله

شب شهادت امام صادق علیه السلام است و من بیدار نشسته ام بالای سر آقا سراج الدین تا مگر تبش بیش از این نشود و تشنج ...پیش نیاید.دو روزی می شودکه این مریضی او را خانه نشین کرده و ما را پرستار.طفلک از شدت تب لب هایش خشک شده و زیر چشمانش گود افتاده.این را اینجا می نویسم و الا جرات گفتنش را ندارم که شاید آنفولانزای کذایی را گرفته باشد.هر چند اگر هم گرفته باشد چه می شود کرد؟تب های او همیشه طولانی و وحشتناک است.به گمانم بروز ته مانده هایی از مالاریاست.خودم هم هر بار تب داشته باشم خیلی بیشتر از دیگران اذیت می شوم.حالا او تند تند نفس می کشد و نبضش پشت سر هم می زند و به دل من هم کاری ندارد که بیتاب و غمگین است.از این حرف ها گذشته قرار بود فردا برویم مدینه.جلوی درب خانه ی مادر را باز کرده اند....باب جبرئیل و باب نساء را.فقط هم تا اول ذی القعده . مدینه و مکه خلوت تر از همیشه شده اند تا کم کم همهمه ی حاجیان از اوایل ماه ذی القعده شروع شود.

من اگر مسافر شهر رسول نور صلی الله علیه و آله و سلم باشم مطمئن باش نام تو را خواهم برد و سلام تو را خواهم رسانید و در عزای فرزند پاکش پشت دیوار بقیع به یاد همه ی شیعیان مذهبش خواهم بود.

انشالله.