امشب ، همان شبی که گریه امانم نمی دهد

سوزد دلم  ، که راه نشانم نمی دهد

در تار و پود وجود من امشب سراب اوست

ماندم چرا که ماه تمامم نمی دهد؟

این ساز ِ دل که می زند از تنگی قفس

دستی چرا به زلف ِ چنانم نمی دهد

از صحبت رقیب دلم مثل شیشه شد

سنگی بزن ، حسرت امانم نمی دهد

گویم به یار خویش که این عاشق ِ گدا :

اکنون رود ز دست ،...جانم نمی دهد

آغوش من همیشه پر از التهاب اوست

زخمی ز آن تیر و کمانم نمی دهد

آخر ببین که راز سکوتم شکسته شد

آری ولی ، گریه امانم نمی دهد....

بهار /١٣٨٣

تانزانیا