داخل ساختمان به دنبال صندل های همسر عزیز می گشتم که در به رویم بسته شد.به سرعت سمت در ورودی رفتم و به پیرمردی که در رو برام باز کرده بود گفتم که چرا در بسته شد و او هم لبخندی زد و با اشاره گفت که الآن بازش می کنه.از اون طرف در صدای گریه ی شهاب الدین رو می شنیدم و دائم از پیرمرد می خواستم که در رو باز کنه.بالاخره پسر جوانی آمد و کلیدی بهم داد تا خودم برم و در رو باز کنم.در که باز شد سراج الدین در حالیکه سعی می کرد بخنده دوید به سمت من داشتم با تعجب به او که پیراهنش رو در آورده بود نگاه می کردم که دیدم پدرش نفس نفس زنان به سمت در میاد در حالیکه شهاب الدین پیشش نیست و صدای گریه های جگر سوزش از داخل ماشین میاد.به او که رسیدم بدنش پر از زخم بود و حاکی از یک دعوای جانانه....وای خدای من دور ماشین مون رو چند نفر گرفته بودند و شهاب الدین هم روی صندلی عقب داشت زار می زد.پدر شون هم تقریبا داشت بیهوش می شد.خواستم به سمت ماشین بدوم که مانعم شد و من که اصلا طاقت این صحنه رو نداشتم نزدیک بود سکته کنم....از خواب پریدم در حالیکه تمام بدنم داشت می لرزید و اشک هام....دیگه طاقت نداشتم زنگ زدم محل کار همسر و برای اولین بار از این حالت شکایت کردم.گفتم که ترسیدم!از من بعید به نظر می رسه اما من ترسیدم.

 

از لجاجت عرب های اینجا می ترسم! همیشه به این فکر می کنم اینها که در سال ١۴٣٠ این گونه اند هزار سال و اندی پیش با معصومین چه کرده اند؟تقریبا محال است در رانندگی به کسی راه بدهند یا مثلا کوتاه بیایند.ایل و تبار پادشاهی که خوب اکثرا در این شهر هستند و به همین خاطر هم پایتخت را به این شهر منتقل کرده اند که دیگر هیچ! دو شب پیش نزدیک بود یک دعوای حسابی راه بیافتند.همسر گرامی می فرمایند :اگر شما نمی ترسیدی و بچه ها را می بردی داخل ماشین می دانستم چه کنم.من که تمام بدنم می لرزید یک لحظه به دست هایم که سبد خرید را گرفته بودم نگاه کردم به شدت قابل توجهی می لرزید.همسر هم دائم به طرف می گفتند : آی کیل یو... او هم به عربی فصیح چیزهایی می گفت که اصولا ما نمی فهمیدیم.کل این ماجرا در پنج دقیقه اتفاق افتاد که طرف فکر می کرد در صف حساب کردن اقلام خریداری شده ما می خواهیم جلوتر از او حساب کنیم و این در حالی بود که می دانست بنده ی حقیر یک ربع همان جا منتظر آقا و بچه ها بودم و جالب تر اینکه هیچ کس جلو نیامد حتی پیرمردی که من خودم به خاطر کهولت سنش او را جلوتر از خودم فرستادم...خیلی با اعتماد به نفس حساب کرد و رفت .به خودم می گفتم فلانی تا کی می خواهی به همه راه بدهی! جا بدهی! از حقت کوتاه بیایی آنهم برای این وهابی ها! گفتم بیا و یکبار سر جایت بایست و تکان نخور ..حرفی هم نزن.یاد بگیر از حقت دفاع کن.نمی دانستم اینطور می شود...مردک به عربی فحش مان می داد انگار چون جوانی ک انگلیسی می دانست تنها کسی بود که جلو آمد و طرف را عقب کشید و سبد ما را داخل صف برد.در این میان ضجه ای می زد شهاب الدین که دیدنی بود و بغض غریبانه برادر بزرگ ترش.نمی دانم شاید واقعا من ترسو باشم اما نمی توانم فکر کنم که مثلا با ماشین به همسر عزیزم بزنند و فرار کنند.یا مثلا در پارکینگ مرکز خرید اوباش به جانش بیافتند. به ایشان می گویم اینها به ائمه علیهم السلام رحم نکردند به ما که عجم هستیم که ابدا رحم ندارند... می گویم جان من بیا و کوتاه بیا....دلش به حالم سوخته انگار ، اما عاقل اندر سفیه نگاهم می کند و می گوید : بیچاره ی ترسو...بله اعتراف می کنم ترسیده بودم!

 

پ ن ١:از احوال پرسی دوستان ممنونم.سراج الدین عزیزم ٩ روز کامل در خانه ماند و مجبور شدیم چندین بار او را به درمانگاه ببریم.می گویند بیماری بچه کفاره گناه مادر و پدر است.بمیرم بچه های من چقدر باید مریضی بکشند.

پ ن ٢:متاسفانه آن سفر مدینه روزی ما نشد.اما آخر هفته ی پیش عمره ذی القعده دعا گو بودیم.حال و هوای شهر مکه برای مهمانداری حجاج دیدنی ست.ماشین های حمل بار و ...پاکیزه کردن خیابان ها.حیف و صد حیف که ما امسال محرومیم.

پ ن ٣:راستی ما بالاخره اسباب کشی کردیم .به محله ای که مورد نظرمان بود.دقیقا دهمین روز بیماری سراج الدین افتادیم به اسباب کشی.شهرکی که محل سفارت خانه ها و منازل اعضای آن هاست.امنیت بالایی دارد و خوب نزدیک دوستان ایرانی دیگر هستیم.یک جایی شبیه شهرک امید فلکه قنات کوثر!با این تفاوت که ساختمان ها از دو یا سه طبقه فراتر نمی روند.ورود و خروج ماشین ها و افراد کنترل می شود و پر واضح است برا ی ترسویی مثل من جای خوبی ست!