شورعشق

هيچ در وقت سحر

دم صبحی که هوا تاريک است

به فلق خيره شدی؟؟

ديده ای دست فلک! با توانايی خاص

چه خطوطی زيبا

می کشد با قلم زرينش........

...........

هيچ هنگام غروب

به شفق خيره شدی؟؟

تا ببينی که همان دست و همان جوهر زرد

رنگ خون يافته

آلوده به درد

می چکد از دل پاکش خوناب

بر دل روشن آب

از چه اين رنگ طلا شکل خون می گيرد؟

راستی فلسفه و رازش چيست که جنون می گيرد؟

من همين دانم و بس!

که دل اين خورشيد

ز آتشی شعله ور است

شور عشقش به سر است

که سحرگه به اميد ديدار

خنده بر لب دارد

عصر هنگام وداع

خون دل می بارد

..........