یا خیر المقصودین

خسته ام ... خویش را شکسته ام ... های های گریه را اقامه بسته ام... غیرتم نهیب می زند که چرا نشسته ای؟ آه راستی چرا نشسته ام؟...برخیز دست دل را بگیر و با من بیا ... بیا و فوران بی نهایت آتشفشان دردم را به نظاره بنشین...بیا اگر اهل مصلحت!! نیستی و بغض را می شناسی و فوران درد را می دانی!...... از این کوچه های تنگ که بگریزی ...آن جا ...پشت آن پرچین های کوتاه...روزنه ای هست! روزنه ای که به زمین دهان می گشاید اما بر آسمان راه دارد....همانی که یوسف.ع. غم نابرادرانش را و علی.ع. غم تنهایی اش را بر حلقوم آن می گریست.......گریبانت را که بر آن می نهی ...گویی آتشفشان پنهان دردت کشف می شود! و تو گویی برای آن آفریدندش که هر چه تنهاست غم تنهایی اش را بر حلقوم چاه بگرید ...چه هیچ تنهایی نیست که چاه را نشناسد....  

پ.ن :

امروز رفته بودیم تشییع شهدا.بعد از چند سال حسابی دلمان تنگ شده بود برای عطر گلاب و اسفند در خیابان بهشت! برای نوای لذت بخش و دردمندی که از سینه سوخته جاماندگان بر می خیزد..... کجایید ای شهیدان خدایی؟؟

اینجور وقت ها خیلی چیزها دیدنی و شنیدنی ست ..مثل اشک ها روی گونه های مردانی که به ندرت خیس اینچنین بارانی می شود و یا نگاه های منتظری که هنوز در قاب روی تابوت ها چشم می دوانند....

ایستاده بودیم کنار دیوار و نگاه می کردیم به موج هایی که تابوت های رنگارنگ را می بردند ....در ازدحام کوچه معراج حضور پر رنگ دخترانی که به عشق گرفتن تابوتی روی سرهاشان می دویدند جالب بود.البته چنین صحنه ای اصلا برای من تازگی ندارد .در این سال ها هربار که آمده ایم دیده ایم و غصه خورده ایم...چه لزومی دارد دختری ـ چفیه ( این نماد مقدس را) طوری از چادرش بیرون بگذارد تا دیده شود.اگر مقدس و متبرک است زیر چادر هم همین خاصیت را دارد.یا دخترانی که طبق مُد این روزها دستکش و ....دارند اما خط چشم هم می کشند.ای بابا نه این را بگذارید نه آن را بزنید...جالب تر اضافه شدن بر تعداد خواهران پوشیه دار بود آن هم از نوع زیبایش که صورت را می پوشاند به جز دو چشم را..عجب ...پس در صورت خانم ها فقط این دو چشم هستند که اشکال ندارد دیده شوند....یاد حمیرا افتادم در سریال شؤذب!! شاید من خیلی عقب مانده و یا به قول دوستان امروزی متحجر باشم اما خدا وکیلی گاهی وقت ها ما تکلیفمان را نمی دانیم...یا می دانیم ولی هنوز با خودمان روراست نشده ایم. مثل بنزین زدن بعضی خانم ها که در پمپ بنزین انگار دارند باک هواپیمایشان را پر می کنند.زن هر جور که بگردد و بپوشد و بنمایاند یک زن است؛ آینه لطف خدای لطیف.

حالا رفته ایم داخل معراج وضع بدتر شد..خانم ها زده اند زیر آواز .آن هم یک مثنوی که هی می خوانند و بر می گردند سر بیت اول...بعد از یک ساعت به لطف یک خانم دعای توسل خواندند و تمام!

اما بعد ترش خیلی مزه داد.جایتان خالی....گروه زیادی که شروع کردند به شعر خوانی( شهادت شهادت همه آرزومه  شهادت شهادت رؤیای نا تمومه )....دیدن دخترانی که در اوج زیبایی پر بودند از حیا و نجابت و گریه هایی از سر سوز و ناله هایی از سرِ درد.... همین موقع ها بود که حضرات به دستور آقای سراج الدین فرمودند که منتظر هستند و باید برویم.راستی چقدر این پسرک در این لباس و این شمایل آفتاب سوخته و لب های ترک خورده اش برایم دوست داشتنی تر شده بود آنقدر که از دست ابراز لطف های مادر فرار می کرد!

خدایا شکر که هنوز رایحه عفت می پیچد و نوای غیرت بلند است.....

 تا بعضی ها نفرموده اند خودم اعتراف کنم که ابتدای این پست تکراری ست. نمی دانم چرا امروز دائم این جمله ها را تکرار می کردم. یاد روزهایی افتادم که ما هم جوان تر بودیم و دلهایمان ساده تر . یاد صبح های جمعه که با دوستان می رفتیم دعای ندبه و بعد از ساعتی زیارت قبور شهدا...مزار آوینی و گلاب و گل میخک سرخ!

خدایا در هزار توی این عالم ما را از این عشق جدا مکن و این درد دوست داشتنی را در جانمان بیشتر کن.