یا دلیل المتحیرین

...

با بغضی که گره خورده در گلو

و قفلی که زده اند به دهان

می رفت

و در کویرِ سکوتِ زندگی اش

پیکری را با خود م ی ک ش ی د

انگار راه را گم کرده باشد - تلو تلو می خورد -

اما همچنان می رفت

ایستادن در کارش نبود 

چون آمده بود برای رفتن!

می شناسمش ؛ از کوکی هایم با او خاطره بافته ام

از او این همه تنهایی بعید بود

نمی دانم آتش چه افسون دردمندِ هفت رنگی! صورتش را سرخ و دستانش را به رنگ دوده کرده است؟

تنهاست! می دانم

و این همان گل زربافتِ خاطرات کودکی ست که من بافته ام

با دستان کوچکی که حالا بزرگ شده اند...