ماه رمضان هم می آید از راه.... با بوی تند عطر گل محمدی که از روزهای شعبان به مشام می رسد...... با نسیم آرامش بخش بیداری از پس لحظه های توجه ........

این ماه رمضان عجیب آدم را وسوسه می کند برای توبه کردن و برگشتن و به راه آمدن!

الهی !

این بهار دل انگیز توست که با جعبه ای از رنگ های بهشتی ات نقاشی اش کرده ای و ما را چونان خواب زدگانی که تازه به خود آمده اند پذیرا گشته ای. ....... افسوس که تا به خود بیاییم این فصل هم تمام می شود.......تا بگردیم و از کوچه های باران خورده کمی بوی نَم برگیریم و از ساحل بخشایشش صدف استجابت ، به گمانم به نیمه می رسد.

نافله های ناز کرده اش را که بخوانیم تازه می رسیم به هزار رکعت آن شب های هزار ساله با انبوهی از خواسته های ریزو درشت که ابرهای سفید نگاه تو پوشانده است و دست های خالی ما که چون عمود بادبان های کشتی طوفان زده رو به آسمان است تا مگر از غرق شدن در اقیانوس شرم و گناه نجاتمان بخشند.......

این چادر نماز من است که در هیاهوی بادهای مشرقی مکه در ضیافت الهی تو به این سوی و آن سوی می رود......این نگاه مهتابی من است که از خواب سالهای روزانه تا زه بیدار گشته تا از آن نوری که خورشید تو تابانده نوری بر گیرد هر چند کم......هر چند ناچیز...هر چند کوچک _ چون خودم_

الهی

....روزهایی خواهد آمد که من از نخوردن و نیاشامیدن لذت می برم.....

روزهایی که چون به آخر می رسند داغ هزار ساله زمین بر دلم سنگینی می کند

الهی

آتشی بر دلم بیانداز که با آمدن آن لحظات عطش عاشقی ام را جز با زلال معرفتت ننشانم

و خیال کودکا نه ام را جز به دست آیات روشنت نسپارم

الهی

آن عشق را که چون مادر مهربان و چون شمشیر برنده است ارزانی ام کن

تا در آغوشش آرام گیرم و با داشتنش از همه چیز غیر تو بگذرم.