بازهم بيابان

صورت خود را بر می گردانم فقط آتش است که از آسمان می بارد بر اين دل....باز نگاه می کنم شايد روزنه ای بيابم...ابری نيست....بارانی نمی بارد....آبی نيست....چشمه ای نمی جوشد...

راه می افتم...اما به کدامين سو؟....نشانی بلد امين را می جويم....بايد از اين بيابان راهی .روزنه ای پيدا کنم....

اين لبهای خشکيده در طلب آب حيات.  اين صورت سوخته .اين پاهای خسته. اين سر به زير افکنده . اين عطش تمام نشدنی.  اين شور بدست آوردن راه درست. اين تن رنجور از گناه  و اين دل بيابانی همه در آستانه فنا در آستانه نابوديست....

اما من نمی ايستم می روم او خود صدايم می کند صدای رسولش را می شنوم  گويی هنوز آيه می خواند....يا ايها الذين امنوا......

من به او ايمان دارم آری ايمان دارم......

ديگر توان راه رفتن ندارم....خورشيد می خواهد مرا ذوب کند.....نمی دانم کجای اين بيابانم...ابتدا و انتهايش را گم کرده ام.....من تشنه ام.....تشنه....

ديگر چيزی نمی فهمم...حجم گناه را احساس می کنم ....که مرا خم می کند و آرام در ميان آتش بيابان بر زمين می افتم........................

...........آه خدای من اين سراب است يا من درست می بينم؟؟؟؟؟؟

اين خانه های کاهگلی اينجا چه می کنند؟............

..............................

................

خسته ام....خويش را شکسته ام ....های های گريه را اقامه بسته ام

غيرتم نهيب می زند که چرا نشسته ای؟..آه راستی چرا نشسته ام؟؟؟؟؟؟

برخيز!

دست دل را بگير و با من بيا....بيا و فوران بينهايت آتشفشان دردم را به نظاره بنشين

بيا! اگر اهل مصلحت! نيستی و بغض را می شناسی و فوران درد را می دانی

از اين کوچه های تنگ که بگريزی آنجا.....پشت آن پرچينهای کوتاه روزنه ای هست..روزنه ای که به زمين دهان می گشايد اما بر آسمان راه دارد!!!!!!!

همانی که يوسف غم نابرادرانش را و علی.ع. غم تنهايی اش را بر حلقوم آن می گريست......

گريبانت را که بر آن می نهی گويی آتشفشان پنهان دردت کشف می شود و تو گويی برای آن آفريدندش که هر چه تنهاست غم تنهايی اش را بر حلقوم آن بگريد چه....

هيچ تنهايی نيست که چاه را نشناسد.............