آن روزهایی که پر می زدم از طلایی گنبدت تا گلدسته های مسجد گوهر شاد

آن شب هایی که می نشستم در رواق شیخ بهایی با دعای کمیل

آن سحر هایی که در گرگ و میش صبح کاذب و صادق به آسمان نگاه می کردم و جان می دادم در شنیدن مناجات هایی که از گلدسته ها بلند بود

آن صف های طولانی برای نماز جماعت صبح

آن صبح هایی که نفس می کشیدم در سرمای صحن اسماعیل طلا و گوش می سپردم به نوای نقاره خانه

. . . . .  یادش بخیر!!!!

فقط آن نگاه آخر مانده به گنبد طلایی ات از پس شیشه باران زده ی اتومبیل و بارانی که در التهاب دیدنت همیشه می بارد. . . . . . . . .