سلام.......

و من امروز برای اولین بار از داشتن پنجره ام در این دنیای مجازی خوشحالم..... نه کسی را می شناسم و نه کسی مرا می شناسد........

گفته بودم به سکوتم نگاه نکن!.....که از راهروی بغض تا پنجره فریاد راهی نیست!!!گفته بودم یا نه؟

اگر یقین نداشتم که مرا می بینی....اگر نمی دانستم که صدایم را می شنوی....اگر مطمئن نبودم که تمام لحظه های تنهایی مرا با ذکر خودت تقسیم کرده ای......اگر همه درد های مرا نمی خریدی......تا حالا آنچه نمی خواستم و نمی خواهم پیش آمده بود!!!

حالا هم باز مرا ببین که به لحظه آن شکستنی که هیچ تمایلی به آن ندارم نزدیکم.به انفجار حرفهای بدون شنونده و ناله های سردابی! به فریاد آنچه بر من و ما گذشت و لب دوختیم تا مگر نگویند ؛ شیعه را چه به فریاد......بگویند شیعه باید صبور باشد......

شما شاهد باشید که من از زبان الهدی بارها گفته ام که صبوری و خون دل با شیعه عجین شده.......گفته ام که سکوت زیباترین هدیه از مولایمان برای ماست.....اما مگر مولا فریاد نمی زد..... مگر کسی یارای رو در رویی با مولا را داشت زمانی که شمشیر از نیام می کشید و به میدان می رفت...... باز با خود می گویم ؛ آنجا که علی.ع. شمشیر می کشید برای دین بود نه برای علی.ع....... و من را به خود اطمینانی نیست که این درد دین است یا درد غیر آن.......

حواسم را باید جمع کنم!! نمی خواهم زحمت خون دل خوردنهایم را با لحظه ای آرامش برای دل خودم  به هدر دهم.......

اما مانده ام....... به مولا مانده ام که صبر تا کجا؟ تا کی ؟ که تو را به آنچه نیستی بشناسانند....... و هر آنچه لایق خودشان است بر تو روا دارند و چون بر مسندی بالاتر از تو نشسته اند جز به مسند بالاتر از آن فکر نکنند...... لعنت بر این میزها و این عنوان ها..... لعنت بر این دنیا که از اول تا آخرش چون زندان اسکندر است ......دست و پایم با این زنجیر سنگین تعلق بسته است به دیوارهای زندان و الا مرا چه به ماندن.....

یکی با من حرفی بزند!! یکی پیدا شود بگوید ؛ اصلا مجوزی برای تشبیه دارم؟ می توانم بگویم نمی از دریای آن داغها را حس کرده ام؟؟؟........

لحظه های احتجاج مادرم فاطمه.س. را و تنهایی و بی همنفسی مولایم علی.ع......

لحظه هایی را که مادر در کنار مولا می نشست و التیام دردهایش بود... با او سخن می گفت و غم را از چهره او می زدود........ منهم ساعتها با او سخن می گویم تا مگر آرام شود ....و دلش را با یاد بی کسی مولا و مادر..... که ما خاک پایشان هم نیستیم آرام کند...... منهم به او می گویم که اگر آنها به قیامت و دیوان عدالت الهی اعتقادی ندارند...ما که اطمینان داریم........ روزی سبکبال از این دیار دنی به آنجا می رویم ....پس سکوت کن !! وعده خدا حق است ....روزی خواهد رسید که مستضعفان جهان وارث زمین خواهند شد.........

وقتی نگاه می کنم به اطرافم...... جگر گوشه های رسول.ص. را می بینم در قبرستان بقیع..... وقتی نجف را می بینم....... کربلا را و ....... از خودم خجالت می کشم که حتی کلامی از دردهایم را که در این صورت حتی شک می کنم درد باشند را به زبان بیاورم........

خدا کند دلهایمان خانه دردهایی باشند که با ورودشان زیباترین حال دنیا و عقبی را نصیبمان می کنند.......

و تو ای عزیز!!

آگاه باش آنجا که می توانی به انجام حقی ولو با زبانت کمک کنی.... وای بر تو اگر ساکت باشی....... به اطرافت نگاه کن....... چه حقهایی که پایمال شده و چه باطلها که به انجام رسیده...... خوب نگاه کن...به خودت اطمینان داری که هیچ کاری از دست تو بر نمی آمده؟؟؟؟