هو الظاهر

در این دنیای عریض و طویل خیلی چیزها هست که ما نمی بینیم اما عجبا که گاهی چشممان را بر نور واضح هم می بندیم...خیلی رازها هست چه اینکه:

چه کسی می داند هر صبح نسیم سحر در گوش گلها چه می خواند؟ و ابرها با چه هنری خورشید را از پشت کوه ناز بیرون می کشند؟
چه کسی می داند داغ فراق آفتاب و مهتاب و دوری شان از هم ! تا کجای عالم  کشیده شده؟یکی عاشق هدیه کردن گرمای وجود و روشنایی درون.....و دیگری تشنه  نور او......
یکی خورشید که روز را معنا کند و دیگری ماه که چراغ شب باشد....
نمی دانم شاید خورشید به خود می بالد که نور خویش در مهتاب ذخیره کند و ماه نیز که ظرف روشنی اوست!!!
و تو در فاصله سالهای نوری ات با هر کدامشان می خواهی وجود کدامشان را انکار کنی؟نورشان را می بینی.....گرمایشان را حس می کنی.....صداقت و لطفشان را با تمام ذرات وجودت لمس می کنی.....حالا در پی چه هستی که اینگونه بی رحم! بی هنر! بی مغز ! به فکر ندیدن هستی......چشمهایت را باز کن و خوب نگاه کن..به اینهمه زیبایی روز و شب!

حاضر نباش که خورشیدت را بربایند و برسادگی ات بخندند....
می گفت:مگر از من چه می خواهد که او را نپذیرم؟
گفتم: طفلک معصوم ! او آفتابت را خواهد ربود.....
گفت: نور دارد خودش!
گفتم:اگر آفتاب نباشد ....مهتاب هم نیست.....چه رسد به او که از کرم شبتاب هم تاریک تر است.
او رفت در پی همان.....چه می شود کرد گاهی آدمها دلخوشی شان می شود روشنایی کرم شبتاب!!