سلام!!!

به چشم هایت دقت کرده ای؟

من.....

شیشه نگاهم که می شکند

آسمان را کوچک و بارانی می بینم!

آی آسمان!!

تو بزرگ نبودی مگر؟

چشمهء من در این کوهستان سفیدِ بی برف

در پی جویباری ست

تا با او به رود و از آنجا به دریا برسد

آب !!!

مگر مهریه مادر نبود؟

پس چرا هنوز من تشنه ام؟

مادر مرا سیراب کرده بود

....................

...

من آب می خواهم مادر.....

آب!!!

به سکوتم نگاه نکن

از راهروی بغض

تا پنجره فریاد

چند قدم بیشتر نمانده!!!