مادر پدرم  را "عزیز" صدا می کردیم. متولد سال 1302 بود. زن روستا زاده ای که پدر شوهرش در سن ده سالگی او را به مکتب خانه فرستاده بود و سواد قرآنی داشت. خاطرات من از او  همیشه همراه صوت حزین قرآن و ادعیه خوانی اش و مدح و توسل به اهلبیت علیهم السلام است. صدای زیر ِ زیبایی داشت. سوز عجیبی که واقعا با تصور روضه هایی که می خواند هم دلم می لرزد. "عزیز" زن مهربان و ساکتی بود. نه آن آخرهای عمرش، بلکه از همان کودکی ساکت و مظلوم بوده است. شش ماهگی مادر از دست داده بود و "بی بی" که خاله ی بزرگش بوده او را به خانه می برد و ده سال بعد به عقد پسرش_ پدر بزرگم_ در می آورد. "بی بی" بداخلاق بود، زود جوش می آورد ولی همگی دوستش داشتیم، 102 سال عمر کرد و سال آزادی اسرا از دنیا رفت.

"عزیز" می گفت: حلالش کردم ولی خیلی مادرشوهری کرد برای من، خیلی اذیت داد به من، خیلی سخت گرفت، انگار فکر می کرد برای من که مادر ندارم باید با سخت گیری رفتار کند تا کدبانو شوم، تا بتوانم مادر خوبی باشم، تا بچه هایم را درست بزرگ کنم...

اما "عزیز" مهربانی خاصی داشت. تا چیزی به دستش نمی دادیم، درخواست نمی کرد. روزها روی تخت می نشست و تا وقت ناهار و نمازش فقط قرآن می خواند و مفاتیح دستش بود، بعد یکهو شروع می کرد به روضه خواندن و مثل باران اشک می ریخت...خصوصا ارادت خاصی به حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام داشت. به خیلی ها قرآن درس داده بود و دوستداران زیادی داشت. گاهی مثلا سوره یس را در رکعات نماز می خواند. نافله ها و ذکرها هم که جای خود، حسابی مشغول حلاوت عبادت هایش بود.

این صبر و متانت ذاتی اش برای همه جذاب بود و هر عضو تازه وارد به فامیل را هم مجذوب می کرد. همسرم با دیدن و یکی دوبار هم صحبتی با او عاشقش شده بود، می گفت هر پیرزنی در سن و سال ایشان دیده ام زیاد غر می زند و دائم بهانه می گیرد ولی ایمان وصبر "عزیز" شما خیلی خاص و دوست داشتنی ست.خواهر همسرم هنوز هم وقت شنیدن دعای سمات عصرهای جمعه ، او را یاد می کند چون  دیده بود عصر جمعه که همه مشغول مهمانی و خوش و بش هستند، او با سوز و اشک در خلوت مشغول خواندن دعای سمات است. من اما بیشتر وقت ها با شنیدن نام حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام یادش می افتم. چقدر با روضه های زیبایش اشک ریخته و چقدر بیشتر عاشق حضرت شده ام.

شهریور ماه سال 1385 وقتی عموی کوچکم عمامه از سر برداشت و پای برهنه داخل قبر مادرش رفت تا تلقین بگوید، یادش انداختم ؛ عمو جان امشب شب شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است، "عزیز" را به مولای دوست داشتنی اش بسپار ... عمو حالش دگرگون شد و همه به یاد توسل های عزیز به حضرت غرق اشک شدیم....

 

اصل نوشت:

اَللهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّم وَ زِد وَ بارِک عَلَی السَّیِدِ الکَرِیم ،

وَالاِمامِ الحَلِیمِ ، وَالصّابِرِ الکَظِیمِ ، وَ سَمِّیِ الکَلِیمِ ،

اَلقائد الجَیشِ ، اَلمَدفُونِ بِمَقابِرِ القُرَیشِ،

صاحِبِ الشَّرَفِ الاَنوَر، وَالمَجدِ الاَظهَر ،

وَالجَبِینِ الازهَر ، اَلاِمامِ بِالحَقِّ اَبِی اِبراهِیمَ   

مُوسَی ابنِ جَعفَر ، صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیهِ ،

اَلصَّـلـوةُ وَالسَّلامُ عَـلَیکَ یا اَبِا اِبراهِیمَ ،

یا مُوسَی ابنِ جَعفَر، اَیُّهَا الکاظِمُ ،

اَیُّهَا العَبدُ الصالِح ، یابنَ رسول الله،

یَابنَ أمیرِالمُؤمنین، یا حُجَّةَاللهِ عَلی خَلقه،

یا سَیِّدنا و مولانا ، إنّا تَوَجَّهنا،‌ و استَشفَعنا،

وَ تَوَسَّلنا بِکَ إلی اللهِ،

وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا، فِی الدُّنیا و الآخِرَة،

یا وجیهاً عِندَ الله،إشفَع لَنا عِندَ الله