عصبانی و خسته تر از آنم که الآن بخواهم یک متن بلند بالا برای این "توافقنامه" ی کذا بنویسم، اصلا دلم می خواهد منتظر باشم ببینم آقا فردا در این باره سخنرانی کنند و من بفهمم چطور باید حرف های تلنبار شده ام را بنویسم. خسته ام هر چند دلم می خواهد همین حالا یک متن دلنشین بهاری برای این روزهای حال خوب کن بنویسم که صبح ها وقت بردن پسرم به پیش دبستان چقدر بو می کشم و چقدر برای اموات آن خانه ی ویلایی دو طبقه که تا آخرهای اردی بهشت سهم صبح گاهی عطر پیاده روی ما را سخاوتمندانه کنار می گذارد و مشام من و پسر جان را پر از بهار می کند و صلوات روی لب هامان می نشاند، دعا می کنم. خسته تر از آنم که بیایم اینجا از شما بپرسم با نوسانات خُلق آقا پسر در روزگار نوجوانی اش چه کنم؟ به کجا پناه ببرم؟ با درس های عقب افتاده ام، با مهمانی های در پیش رویم...

دو ساعت پای درس "بررسی تطبیقی منابع رجالی" نشسته ام ولی جز یکی دو جمله هیچ یادداشتی برنداشتم، هیچ جمله ای به خاطر نسپردم و این یعنی خیانت به وقتی که گذاشته ام!

خبر هتک حرمت دو نوجوان مشرف شده به عمره آنقدر حالم را بد کرده که حتی نمی توانم درست فکر کنم، مدام راه می روم، به بعضی از دوستان هم سفر زنگ زدم ، خواستم یادشان بیاندازم که حکم این عمل در عربستان فقط اعدام است، ما نباید به کمتر از آن راضی شویم، خبر شهادت مرزبانان در شرق کشور، خبر دستگیری باند تروریستی، سرم گیج می رود...دلم پیش آن دو دختر نوجوان زائر در حرمین شریفین است، پیش مادر و پدرهای شان...که می دانم با اعدام این دو ملعون باز هم دلشان آرام نخواهد شد...

تصمیم گرفتم برای شام کوکو سبزی درست کنم، که بوی سیر و سبزی تازه اش خانه را پر کند، گوجه فرنگی ها را حلقه حلقه کنم و با خیارشورهای تُرد و قلمی توی بشقاب بگذارم، بعد باز بروم توی فکر، بچه ها چه می دانند دل مادرشان به کدام دریای مواج و طوفان زده شبیه شده...

اصل نوشت؛ ألا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القلوب