سبب آشنایی من با وبلاگ، بشرای عزیزم بود که طی ارسال یک ایمیل برایم آدرس وبلاگش را گذاشته بود و آخر سر هم خیلی غافلگیرانه خبر ازدواجش را به همراه آدرس وبلاگ همسرش داده بود! تازه اینترنت خانگی در شهری که ما زندگی می کردیم آمده بود و ما به واسطه همسایگی با نخست وزیر آن کشور آفریقایی خیلی زود مشترک اینترنت شده بودیم و با همان کامپیوتر زغالی کار می کردیم. فرصت خوبی بود و بهانه ی خوب تری برای تنهایی زندگی کردن در جایی دور از وطن! اسفند 82 اولین پست وبلاگم را ثبت کردم . بیشتر مطالبم مناسبتی و مذهبی بود و گاهی هم اجتماعی... با اینکه یادم نمیاد برای کسی نوشته باشم "به وبلاگ منم سر بزن" بعد از مدتی خواننده های وبم زیاد شدند و لینک ها هم رو به افزایش. دل مشغولی شیرینی بود، و خام :) البته با توجه به شرایطی که داشتم و فکرهایی که توی مغزم وول می خوردند همه ی پست ها رو دوست دارم و خیلی هاشون رو به خاطر دارم که در چه حال و چه موقعیتی نوشتم...

بعد از بازگشت از آفریقا حدود دوسال چیزی ننوشتم ولی نتونستم اینجا رو تعطیل کنم. افتاده بودم دنبال درس و داشتم از فرصت ایران بودنم سوء استفاده می کردم. دانشگاه که قبول شدم به اصرار همون بشرای نازنین دوباره شروع کردم و  به لطف خدا تا الآن ادامه دادم.

من هیچوقت اسباب کشی نکردم، از اول همین جا بودم و احتمالا خواهم بود. یک بار سال 86 برنده ی دامنه شخصی شدم ولی واقعا دلم نخواست که آدرسم عوض بشه، حالا این خوبه یا بد نمی دونم !!

اما وبلاگ دیگه ای هم برای پسرها و مادرانه نویسی هام راه انداختم که خواننده های خاصی اونجا رو پیگیری می کنند و حکم یک دفترچه ی یادداشت مجازی برای میوه های دلمه +

خاطره های زیادی از وبلاگستان دارم و دوستان زیادی نصیبم شده که ارتباط نزدیک تری با هم پیدا کردیم، هنوز هم با علاقه وبلاگ می خونم و لذت می برم و خیلی از وبلاگ ها رو با دقت پیگیری می کنم و برام مثل مطالعه کتابی که دوستش دارم، جالب و گیراست.

اینکه وبلاگ نویسی آدم رو به اطرافش دقیق تر می کنه، واقعیته و من هم مستثنی نیستم، هر چند روی هم رفته بیشتر آهسته و پیوسته پست می گذارم و شاید هم علت اصلی ش سرگرم بودن به زندگی و بچه هاست که فرصت کمی برای دنیای مجازی برام می مونه. به همین دلیل عضو شبکه های اجتماعی هم نشدم و از اعتیاد بعدش و وقت نداشتن و کلافه گی ش  به نوعی پیشگیری کردم!

تمام پست هام از صمیم دلم نوشته شده و الحمدالله در این 11 سال مشکلی نداشتم و همه اش خوبی و اعتماد و یاد گرفتن بوده.

یکی از لذت های شیرین وبلاگم مشاوره خواستن ها با کامنت خصوصی هستن که دوستش دارم، خصوصا که بعد از مدتی دوست عزیزم کامنت می گذاره که مفید بوده. اینطوری هست که من گاهی فکر می کنم مادربزرگ وبلاگ های زنانه ام :) و به شدت احساس گیس سفیدی و راه حل های  مادرانه بهم دست می ده!!!

بعضی حرف های از دل برآمده ی وقت زندگی در حجاز هم خیلی شیرین بود، گاهی از این همه لطف و اعتمادی که خدا بین آدم هایی که هرگز هم رو ندیدند و اصلا اسم و فامیل هم رو هم نمی دونند ولی حاجت ها و درد دل هاشون رو به هم انتقال می دن و طلب دعا و نایب الزیاره بودن، دارند اشک می ریختم و به واقع سجده شکر می کردم. خوبی های زلال وبلاگ همین ها هستند که جای دیگه ای پیدا نمی شند...

متاسفم که خیلی از سوژه های مورد نظرم بیات می شه و من فرصت نوشتن شون رو پیدا نمی کنم، زندگی با سه تا "آقا" ی ِ بزرگ و متوسط و کوچولو و درس و بحث و ... در جریان ِ و من همین وبلاگ معمولی ِ صورتی ِ ساکت رو جزیی از زندگی م می دونم و راستی راستی دوستش دارم.

پی نوشت؛

خیلی وقت هست که دلم می خواست مثل همین موج وبلاگی راه بیافته، ولی برعکس. یعنی خواننده ها تشریف بیارند و نظرشون رو صادقانه بازگو کنند، حتی بدون نام! خلاصه که مسوولین مربوطه رسیدگی کنند لطفا ...

پی نوشت 2 ؛ به دعوت پیچک سر به کتاب  این پست نگاشته شد ...