سر رسیدم را ورق می زنم.......مرور خاطرات؛ چه تلخ و چه شیرین برایم لذت بخش است.شاید بدنبال عبرتی می گردم یا حرفی تازه از زبان خاطراتم.......رسیده بودم به بهمن ماه این شعر را دیدم! دقیقا یادم هست که با چه حالی آمده بود روی کاغذ!

در میان یک مهمانی رسمی....وقتی پرچم کشور با نوای سرود ملی بالا می رود......کمی آنطرفتر خورشید با رنگ قرمزش با اقیانوس وداع می کند و تو غربت را همراه با حقانیت نظاره می کنی...دلت می خواهد بروی و یک دل سیر حرف بزنی با آنها که فکر می کنند انقلاب مال آنهاست اما همه چیز انقلاب را می دهند تا برای خود پله ای بسازند برای دنیاشان ......به نیایش چمران و اعمالش نگاه کن و بچرخانش...۱۸۰ درجه!!.تقصیر من نیست چه کنم که با دیدن چمران و امثال او آنها برایم از یک مورچه بارکش هم کوچکترند!!!

این لحظه که می رسد دلت فقط هوای او را می کند...باور دارم تا او نیاید خیلـــــــــی چیزها درست نخواهد شد........

 

غروب غمزده ام را،غمگسار می خواهم

شب ز ره آمده ام را،نگار می خواهم

به خلوت شب یلدای عمر خود ای دوست

برای دیده نمناک، یار می خواهم

طلوع صبح که شد از برای فردایم

سوار اسب شفق، تکسوار می خواهم

به ظهر تشنه جانم، کنار جوی امید

به زیر دست پناهت، سایه سار می خواهم

دوباره گشته غروب و دلم هواخواهت

برای این دل زخمی، قرار می خواهم

سرود وصل تو خواندن، برای من سهل است

ولی در این میانه، دلی بی قرار می خواهم

من خموده و تنها به عشق روی مَهت

به سرعت سفر نور، روزگار می خواهم

 

**اللهم وفقنا لما تحب و ترضی**