کنار هم نشسته بودیم ، وسط  حرف های خواهرانه ، انگشت سبابه اش رو نشون داد که دوباره اگزما شده و با این همه درمان طولانی انگار داره از نو شروع می شه ، گفتم اشک چشمت رو بمال بهش امشب ، خوب میشه انشالله... دستش رو مالید روی فرش هیأت ، بعد کفشش رو از پلاستیک درآورد و خاک زیرش رو مالید به انگشت بیمارش....

چی میشد دلهامون هم متبرک به مُهر حسین(علیه السلام) می شد ، بعد هر فکر و خیالی که ازش می گذشت ، هر غم و غصه  ای که می ریختیم تو دلمون ، هر آه و لبخندش ، اصلا همه ی مادری هامون ، همسری هامون ، کارهامون ، بندگی هامون ، همه شون متبرک می شد....

کاش می شد....