مریم ؛ الاهی بمیرم ، مادرش بعد شهادت پدر ، و مشکلات با خانواده ی شهید ناراحتی اعصاب گرفته بود.مریم هیچوقت خوب درس نخواند ولی واقعا خوش خط بود و عالی نقاشی می کشید.یک بار که با هم تنها بودیم بهش گفتم : چرا درس نمی خونی ؟ حیف نیست ؟ به خاطر مامانت لااقل بخون ، یهو بی مقدمه آستینش رو زد بالا، کمی بالاتر از آرنجش ، زخم عمیقی بود که من هنوز جراحت و تازگیش یادمه ، با ترس گفتم چی شدی؟ گفت مامانم وقتی عصبی می شه گازمون می گیره !! گوشتش کنده شده بود بد جور... دختر سبزه رو و نمکی بود ، مادرش رو یکی دو بار دیدم ، خیلی با کلاس !! هم به نظر می رسید اما بازوی مریم و کتف و شانه و پهلوهای همیشه زخمش چیز دیگری می گفت !

آرزو ؛ دختر خوشگل و مرتبی بود ، جلوی مقنعه اش موهاش رو فوکول می کرد و مثلا به روز بود ، داستان شهادت باباش رو هم خیلی خوب تعریف می کرد ، یادم هست که گفت بابام روده هاش رو از کف خیابون جمع کرده و با دست نگه داشته تا یکی برسه... و نرسیده به بیمارستان شهید شده ! دختر شاد و سرزنده ای بود ، با مادرش طبقه ی بالای خانه ی پدر شهید زندگی می کردند...

مرجان ؛ همیشه می خندید ، تپل بود و دوست صمیمی آرزو ، مادرش بعد شهادت پدرش ، او را داده بود به پدر و مادر شهید و رفته بود ، هیچ از مادرش به خاطر نداشت ، غمگین شاد دیده اید تا حالا ؟ اینطور بود مرجان...درس شان هم خیلی تعریف نداشت !

ملیحه ؛ از همه ما بلندتر و هیکلی تر بود ، برادرش رو خیلی دوست داشت و شوخ طبع بود ، هیچوقت از شهادت پدرش و مشکلات شون حرف نمی زد. سر به سر همه می گذاشت چه بچه ها چه معلم ها !

سعیده ؛ یکی از چهار فرزند شهید بود که پدرش خیلی جوان شهید نشده بود ، خیلی عاطفی و زود رنج بود.از من بزرگتر بود ولی چون هم محلی بودیم زیاد می شناختمش...مادرش مثل گل اینها را تربیت کرد ، سرطان گرفت بنده ی خدا، یک بار همان سال ها چند تا خاطره گفت ، از همه سخت ترش این بود که ؛ سعیده هر وقت بهانه ی بابا رو می گرفته ، فقط با قاب عکسش آروم می شده و می خوابیده ! یادم هست بعد از عمل جراحی طحال ، موقع به هوش اومدن ، فقط باباش رو صدا می کرد ، بابا همیشه ذکر لبش بود و خیلی گریه می کرد !

لیلا ؛ دخترخاله ی سعیده بود ، مادرش بعد از شهید ، با برادرش_برادر شهید _ ازدواج کرد. شب عروسی لیلا هر چقدر به عمو گفتند که بیا برای دست به دست کردن عروس و داماد ، نیامد . گفت من کجا و بابای اینها کجا !

زینب ؛ دو تا خواهر بودند توی مدرسه ، ماه و خورشید انگار ، زینب پزشک شد ، قبل از عروس شدنش مادرش وسط روضه ی ارباب سکته کرد و تنها شدند !

زهرا و مریم ؛ مریمی که هیچوقت بابا را ندید ، آغوشش را لمس نکرد ، چند ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد ، فقط استخوان های بابای شهیدش را زیارت کرد ، بعد از چندین سال . زهرا اما ازدواج کرد ، با یکی مثل باباش ، چند سال زندگی پاک و خالصانه و عاشقانه ی شان بیشتر طول نکشید ، چادری که مادرش به سر کرده بود ، روی سر زهرا هم افتاد ، شد ؛ همسر شهید !! یکی از همین شهدای غریب و مظلوم و گمنام مدافع حرم ... دو تا دختر احساساتی و مهربان ، درسخوان و مودب ، عکس بابا را زده اند روبروی در ، وارد که می شوی حس می کنی شهید نگاهت می کند و سلام و احوال پرسی ، من که مثل دیوانه ها با شهیدشان بگو بخند هم دارم !

 رقیه ؛ دو تا خواهر و دو تا برادر بودند ، رقیه سه ساله بوده که پدرش شهید شد ، چند شب ، نیمه ی شب می دیدند نیست ، می گشتند و زیر حجله ی باباش پیدایش می کردند که خوابیده ، روزهای اول آنقدر کنار حجله روی زمین گریه و زاری کرده بود ، که همیشه لباس و سر و صورتش پر از خاک بوده ، اسمش رقیه بود ، سه ساله بود ! آخر مجبور شدند شب ها در را قفل کنند ، ولی رقیه برای رسیدن به حجله ی بابا و قاب عکس رنگی اش ، با گریه ها امان همه را بریده بود....خیلی کم حرف و مظلوم بود ...

 

 

 

رقیه جان که سلام خدا بر تو باد

من چه می دانم روزهای بابا نداشتن اینها و هزاران نفر دیگرشان چطور گذشت ، من چه می دانم مادرهای شان با چه سختی و مکافاتی این دخترهای بابایی را بزرگ کردند ، من چه می دانم کدام غصه و حسرت توی دل شان بزرگتر از بقیه است ؟ من چه می دانم کدام لحظه هاست که طعم بابا نداشتن ، دخترها را بیشتر اذیت می کند ، من چه می فهمم که کدام زخم زبان جگر داغ شان را پر از تاول می کند ؟ من چه می دانم شب های شام غریبان پشت این اشک های سوزان شان چه ناله می کنند ؟ چه می دانم این روزهای روضه ی ماه صفر چه می کشند ؟ از کجا بدانم روضه ی شما چه بر سر دل و روح شان می آورد ؟ من کجا و غم های بی پرده ی این دخترها کجا؟

اما شما که خوب می فهمی شان ، خوب خوب می دانی پشت بغض های شان چه حرفهایی دارند ، خوب می دانی لب هاشان که می لرزد قرار است چه شکایتی یا درد دلی داشته باشند ، خوب می دانی که آرزوی نوازش دست پدر روی سرشان یعنی چه ، خوب درک می کنی که دیدن صحنه های شهادت و خون ، با دل های معصوم شان چه می کند ، می فهمی زخم زبان چقدر درد دارد ، از چشم های مظلوم شان می فهمی که کجا را می کاوند و دنبال کدام تکیه گاه اند ، می دانی چقدر دل شان می خواهد بدانند ، ببینند ، خودشان درک کنند که چگونه بی بابا شدند؟

من خیلی هاشان را می شناسم که می دانند با محبت و توجه و اردات شما و بابای شهیدتان ، تا به اینجای زندگی را آمده اند

بی بی جان خودتان در این روزهای سرد و غم بار ماه صفر ، روضه های دل شان را آّباد کن ، ذهن هاشان را برکت توحید و توکل عنایت کن ...برای شان از خدا صبر و اجر بخواه...

 

پ ن ؛ این ها چند تایی از دوستان دوران راهنمایی ام بودند ، نشد همه را نام ببرم...

یک فرزند شهید هم هست که هم خودش دوست داشتنی ست ، هم نوشته هایش دلنشین !این پستش را باید خواند و فقط اشک شد... +