پدرم چند سالی هست که عصا بدست شده ! عدم تعادل و حرکت کم عضلات پا ، نگرانی از افتادن و... باعث شده که مجبور باشد به عصا تکیه کند. نه اینکه پیر مرد شده باشد ، از حدود پنجاه و دو سالگی تا همین حالا که شصت و چهار ساله است ! برای راه رفتن معمولی اش توی خانه کمک لازم ندارد ، اما بیرون که باشد ، برود مهمانی ، مسجد و ... حتما باید یکی باشد تا مراقبش باشد ، دستش را بگیرد تا نیافتد و مراعات حالش را داشته باشد ! هر جایی که وارد شود ، به احترام سیادت و محاسن سپیدش همه بلند می شوند ، جای مناسب حالش برایش آماده می کنند و به وقت غذاخوردن ، نماز خواندن و... شرایط راحتی را برایش فراهم می کنند. شاید حقی به گردن هیچکدام از این مهربانان نداشته باشد ، خیلی هاشان کوچک اند ، اصلا هر چه دیده اند ، افتاده حالی اش را دیده اند ، لابد از رفتار و محبت پدر و مادرهای شان یاد گرفته اند. پدرم یک انسان عادی از یک خانواده ی عادی ، با یک زندگی خیلی معمولی و پدر و مادر ساده و بی آلایش و گمنام... پدرم با همه ی این سادگی ها ، صاحب عزت و رعایت و محبت خیلی ها شده است....

یعنی توی کربلا یک آدم معمولی نبود ؟ یک آدم مهربان ؟ یک آدم که از پدر و مادرش شنیده باشد حضرت حسین (علیه السلام) کیست ؟ یعنی توی کربلا محاسن سپیدی حرمت نداشت ؟ سیادت اعتباری نداشت ؟ یعنی افتاده حالی و زخم روی زخم ، دل سوختن نداشت ؟ یعنی جدّ عزیزش احترام نداشت ؟

 

تصور اتفاقات سخت عاشورا برایم همیشه غیرممکن بود ، امسال اما با این تصاویر جنایت های داعش ، حال دیگری دارم ! محرم بهار اشک است ، همانطور که حضرت سیدالشهداء (علیه السلام ) کشته ی اشک هاست ، غنیمت جمع کنیم ، اشک های با معرفت ، اشک های با محبت ، اشک های با احترام !