زن کف مترو نشسته بود.مترو هم مثل همیشه شلوغ و گرم ! سرش را انداخته بود پایین و انگار با همه قهر بود. زن های ایستاده گهگاهی با پای شان چادرش را خاکی می کردند ولی بی خیال بود، اصلا حواسش نبود.یکی از خانم ها شروع کرد به غر غر کردن ؛ " بلند شو خانم ، اینجا مگه جای نشستنه ، نمی بینی چقدر شلوغه " . سرش را حتی بلند نکرد ، باز ادامه داد و هی غر غر می کرد ، آخر سر کمی با اوقات تلخی ولی خیلی آرام گفت : "نمی تونم خانم ، نمی تونم ! " خانم ایستاده : "نمی تونم یعنی چی؟ "...اون خانم دیگه هیچی نگفت. قبل از ایستگاه دروازه دولت بلند شد ، رنگ و روی زرد و چهره ی کارمندهای خسته را داشت. سرش گیج رفت  و داشت می افتاد. همان خانم غر غرو دستش را گرفت ، گفت : "خانم مشکلی داری شما ؟ " گفت : ""باردارم ""!! خانم غرغرو واقعا خجالت زده شد و عذرخواهی کرد ، اما او چیزی نگفت و پیاده شد.

چشم مان به افتاده حال ها باشد ، به این زن های خسته ی غروب های مترو.... چقدر دلم برای شان می سوزد!! کاش شام شبش حاضر باشد ، همسرش اخلاق درست و درمان داشته باشد ،کاش توی یخچال خانه اش کمی میوه باشد ، یا مثلا یکی که برایش چای تازه دم بریزد.یعنی سر راه باید برود بچه ی دیگرش را بردارد و ببرد خانه ؟ چطور به عصرانه و درس و مشق او برسد ؟ چطور برایش "مادری " کند؟ یعنی می تواند یک ساعتی توی اتاق تاریک راحت دراز بکشد و به هیچ چیز فکر نکند و بخوابد؟