گفت : مصطفی از عشق با ما بگو.
مصطفی سرش را بلند کرد و نگاهی به جمعیت انداخت.سکوتی محض همه جا را فرا گرفت.
مصطفی با صدایی پر طنین آغاز سخن کرد:
وقتی عشق را شناختید , به دنبالش بشتابید حتی اگر راهش را سخت و پر نشیب و فراز یابید.
وقتی بال می گشاید , به آغوشش تن در دهید حتی اگر پر تیزکهایش تن هایتان را بیازارد.
وقتی با شما سخن می گوید راز دلش را پذیرا باشید حتی اگر زمزمه اش رویاهایتان را چون باد تند شمال بر بار و بر درخت های پر ثمر در هم نوردد.
عشق نه تنها بر تخت شاهی تان نشاند که به صلیبتان آویزد و نه تنها به وصلتان کشاند به فصلتان انجامد.
عشق نه تنها بر بلندترین شاخه های پر لطافت تان نسیم گونه بنوازد که بر محکم ریشه های فرو رفته در خاکتان تیشه زند.
چون بافته های به تافته حصیرهای ذرت شما را در هم فرو برد.
چون کاه از گندم شما را منفصل سازد تا باشید آنچه می نمایید.
از لاک فرو رفته برونتان آورد، تار تنیده از وجودتان بدرد و ناپاکی از تن هایتان بزداید.
وجودتان را چون خمیر شکل دهد تا به نرمی و انعطاف گرایید.
و آنگاه شما را بر کنار آتش مقدس بنشاند و از خمیر مایه شما نان مقدسی بسازد بر سفره مقدس خداوندی.
و این است آنچه از جانب عشق بر شما روا افتد تا راز نهفته قلب خویش را دریابید و در اوج آگاهی خویش ذره ای باشید از دریای حقیقت زندگی..........
........و اگر براستی تشنه عشق هستید بگذارید چنین باشد‌ :

بگذارید که در عشق ذوب شوید و همچون جویبار کوچک بی آرام نغمه خوانان دل شب را بشکافید.
بگذارید درد زود رنجی بسیار احساس کنید.
بگذارید که خار عشق تن هایتان را بیازارد و آنگاه مشتاقانه و با سرمستی بسیار خون ریختن ها را پذیرا باشید..........

/برگرفته از کتاب پیامبر.نوشته جبران خلیل جبران/