دندانم درد می کند! از آن دردهای بی انصاف که پشت سرش سردرد و چشم درد و....می آید. منِ ِ خیلی درد دندان نکشیده ی مراقب ِ دندان عجیب جا خورده ام ، و البته خیلی نادم و پشیمانم از اینکه با دیدن اولین علایم پوسیدگی چرا درمانش نکردم؟ داشتم نشانه های جدی نگرفته شده ام را یکی یکی مرور می کردم که یادم افتاد ، باز این جسم گه گاهی خودی نشان می دهد و ابراز نارضایتی می کند ، روح بیچاره ام را چه کنم که هر چه نشانه رو کرد ، هر چه آژیر کشید ، هر چه داد وبیداد کرد تا یادم بیاندازد چقدر بی خیالش شده ام و بی توجه ، من باز به روی مبارک نیاوردم و رهایش کردم.

کلهم رفتم توی فکر روح ! دیدم هیچ ریخت و قیافه ی درست و درمانی ندارد. مثل یک پیرزن سرطانی رنجور و مریض بلکه بدتر از آن ، افتاده یک گوشه ... دردهای تلنبار شده ، پوسیدگی های قدیمی ، شکستگی های پی در پی ... یادم افتاد چشم این بیچاره را من کور کردم ، گوشش را خودم بستم ، زبانش را خودم بند آوردم  ، پایش را قلم کردم که اینقدر ترمز رفتارهای من نباشد ، دست هایش را دور گردنش بستم که کاری نتواند بکند ، من به همین پیرزن بیچاره ی سرطانی هم رحم نکرده و زندانی اش کرده!! هر چه تقلا کرد که مادرجان ، دلم برای خودت می سوزد ، بیا و به فکر باش ، توجهی نکردم تا به این روز افتاد....

حالا همه جایش درد می کند ، بستری شدن می خواهد توی یک بیمارستان  خوب ، یک اتاق دل باز و پرستارهای مهربانی که حرف های پزشک معالج را خوب اجرا کنند...

یک بیمارستانی مثل روضه های محرم

یا روزهای عرفات و منا

یا همین روزهای ماه حرام خدا ؛ رجب المرجب !

.

.

.