یاکاشف الکرب


گفت : چرا گریه می کنی؟
گفتم : این گریه نیست!!! حرف دل است..........
می خواست کلامی!
جمله ای!
سخنی! شود و از دهان جاری شود........
قفل سکوت مانعش شد!!!
آمد بالاتر و آب شد.......
جوشید و داغ شد ........
و از چشمه چشمم جوشید........همین!

..............................................................................

بسکه جفا ز خار گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار من بُدی بود مرا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

چون به بهار سر کنم ناله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

شعر از : رهی معیری.