از راه رسید ! همین ماه مهر را می گویم . انتظار من برای آمدنش نه از روی علاقه ی رمانتیک به فصل پاییز و برگریزان است ، بلکه نظمی ست که به خانه ام برمی گردد.

آقای کوچک امسال می توانست پیش دبستانی باشد اما با توجه به شرایط روحی و نداشتن آمادگی های لازم ترجیح دادیم امسال مهد رفتن را تجربه کند ، آن را هم به شرطها و شروطها پذیرفته است ! بر خلاف آقا پسر که حتی حوصله  ی خداحافظی کردن هم نداشت و نگذاشت " یک عکس " از اولین روز پیش دبستانی و بعد هم مدرسه اش بگیریم . دوید و رفت ، بدون خداحافظی ... می خندید و از همان اول مشغول دوست پیدا کردن بود.

بعد از پنج سال دوری از کلاس و درس دوباره رفته ام نشسته ام روی آن صندلی های دوست داشتنی و دوباره کتاب و جزوه به دست ، با هم مباحثه ای هایم ریز ریز می خوانیم و پیش می رویم.هم درس های قدیمی ام بیشترشان حالا استادهای قابلی شده اند و مشغول پرداخت زکات علم شان هستند و خیلی ها هم مشغول درس های دانشگاهی شده اند و به حمدالله موفق !

نکته ای که در همین ابتدای سال دستگیرم شده این است که ابدا هوش و حواس قبل را ندارم و از آن خستگی ناپذیری ِ سالهای قبل و شاگرد زرنگ!! بودن خبری نیست....آنقدر به چشمم آمد این موضوع ، که تصمیم گرفتم مثلا در کلاس " الاتقان" شرکت نکنم بس که خجالت کشیدم از استاد ، اما اصرار دوستان و محبت استاد ما را دوباره به مکتب کشاند.

اینکه اینجا هم از حرکت افتاده شاید همین مشغولیت های زیاد بعد از چند سال باشد.عذرخواهم و تلاش می کنم انشالله شرمنده ی دوستان پیگیر نباشم .

جوان های عزیز قدر و قیمت روزها و لحظه های تان را بدانید...چه برای دنیا و چه آخرت ، چه کسب مقام علمی چه مادی ، چه برای توفیقات معنوی و چه تلاش برای خانواده ؛ همه و همه سالهای پر شور و توان جوانی را می طلبد....

این را یک پا به سن گذاشته ی مغموم از صمیم دلش دریافته است :(