یادم نیست چند ساله بودم که چادری شدم! فقط با اطمینان می گویم که هنوز مدرسه نمی رفتم.هیچ اجباری هم برای چادری شدنم نبود ولی من عاشقش بودم.شاید چون خانم های بزرگ و عزیزی که دور و برم بودند همگی چادری بودند . شاید چون زمان جنگ بود و من برای دیدن اعزام رزمنده ها دوست داشتم با حجاب باشم! شاید ِ بزرگتر این است که از تشویق ها خوشم می آمد.هر کسی مرا می دید با لبخند خشک و خالی اش هم کلی حال مرا خوب می کرد و انرژی و انگیزه ی بیشتر می داد تا جایی که چادر شد جزء جدا نشدنی از من...شد همراه همیشگی و هویت پرافتخارم.

از تعریف های فروشنده های مغازه های محل ، تا مکانیک ماشین بابا ، تا آن رزمنده ای که وقتی داروهای اهدایی مامان را برایش بردم و نفس نفس زنان رسیدم به وانت شان و با دست دیگرم سفت چادرم را گرفته بودم تا عقب نرود ، با دیدن من کلی خندید و تشویقم کرد و هزار بارک الله نصیبم کرد _که لذتش تا همین حالا هم هست _، همه شان در چادری ماندن من نقش داشتند.نه اجبار مدرسه  و نه تهدید خانواده کسی را چادری نمی کند . باید از چادر داشتن خوش حال بود ، لذت برد ، احساس عزت کرد ، باید سختی هایش را فهمید و با جان و دل قبول کرد. 

این روزها اما برای بچه هایی به سن آن روزهای من ، چادر بیشتر شبیه یک تابو ست تا افتخار ، شبیه یک نشان عقب ماندگی ! فرهنگ ِ بی فرهنگی به جان ما افتاده که دخترها تا می توانند فرار می کنند.تا جایی که جا داشته باشد حتی در بعض خانواده های مذهبی ، چادری شدن را به تاخیر می اندازند.شاید طفلی هاحق دارند.هی توی گوششان می خوانند که چادر دست و پا گیر است و چادر زیبایی ندارد و چادر محدود کننده است.

تقصیر ماست. ما چادری ها که همدیگر را تحویل نگرفتیم.ما که زن ها و دختران چادری موفق مان را معرفی نکردیم.ما که الگوهای زنان موفق مان را فقط در قالب هایی غیر از چادر نشان دادیم.چند درصد دختر بچه های نه ، ده ساله اساتید دانشگاه و پزشک و محقق و حتی آرایشگرهای چادری را می بینند؟چند درصدشان باور دارند که با همین چادر می توان "تمام" کارهای روزانه را به راحتی انجام داد ؟

خدا مرا لایق ندانست و من دختری ندارم . اما برای تمام دخترهای کوچک چادری به اندازه ی یک لبخند در سبد روز مره هایم دارم.در خیابان و مترو و تاکسی و پارک و مهمانی ها حتما با دیدن دختر بچه های چادری جلو می روم . می بوسمشان و به اندازه کلام و ذهن خودم تقدیرشان می کنم برای شان بلند بلند آرزو ردیف می کنم.بد حجاب ها گاهی به تمسخر نگاهم می کنند ولی من با افتخار به حجاب کوچک ترها لبخند می زنم.تعریف و تمجید از نوع چادر و خوش به حال های آبداری که نصیب مادرشان هم می کنم جای خود دارد .و در آخر هم حتما می گویم : اگر زمانی بخواهم عروس انتخاب کنم ، انشالله خدا یک دختر خوب و با حجاب مثل شما نصیب من کند و دوباره بوس آخر...

این کار از دست من بر می آید.نه توان فیلم ساختن دارم و نه سیاست گزار نهادی هستم ،  اما لااقل به قدر زبانی که اینهمه بی ربط می چرخد می توانم ریحانه ی کوچکی را تشویق کنم شاید به اندازه ی تشویق های کودکی های من او هم لذت ببرد و کامش شیرین شود...به خصوص در این روزهای گرم که صورت های کوچک شان گل انداخته و گرما اذیت شان می کند ، می توان با کلمات ساده ای دل شان را خنک کرد و بهشان انگیزه داد.می توان دخترهای چادری فامیل را با دادن هدیه ای ساده و با سلیقه تشویق کرد و تحویل گرفت.من حتی کتاب هم هدیه نمی دهم ، به کسی که می دانم لباس دوست دارد ، لباس و به عاشق عروسک ، عروسک هدیه می دهم.آنها هم هر بار به من می رسند با حجاب تر شده اند ! به گمانم باید خودمان دست به کار شویم . باید خودمان این میراث بزرگ زهرای مرضیه سلام الله علیها را حفظ کنیم. به این و آن کار نداشته باشیم و خودمان را به اندازه ی وسع مان مسؤول بدانیم.

دنبال کارهای سخت و پیچیده نباشیم.بعضی وقت ها راه های آسان و ساده ای هست که ما را زودتر به هدف می رساند...