بهترین خاطره هایی که از بیست سال زندگی مجردی در خانه ی پدری دارم ، بر می گردد به ایام ماه مبارک رمضان. هر سحر با صدای مهربانی های بابا بین کلمات قرآن سحرگاهی اش و بوی خوب غذای تازه تهیه شده و کلی ذوق خوردنش همراه با نوشابه های تگری که "فقط " بابا برای سحرهای ماه مبارک می خرید و میوه و چای و تکه ی نان که جزو واجبات خوردنی های سحر بود _برای اینکه دلمان ضعف نرود _ ، بیدار می شدیم. بابا اصلا توی ماه مبارک مهربان تر بود ، حرف هایی که یازده ماه نزده بود ، قربان صدقه های تلنبار شده و دست های نوازش بیدار کردن هایش را می گذاشت برای سحرها . بعد هم یکی یکی برای مان غذا می کشید و کلی حرف های خنده دار می زد که شب های اول روی مان نمی شد خیلی بخندیم ولی کم کم ما هم همراهش می شدیم.سحری که تمام می شد می دویدیم برای مسواک زدن و آب قبل از اذان و با صدای الله اکبر همگی راهی مسجد می شدیم! خدایا لذتی که از راه رفتن تند تند پشت سر بابا که کفش هایش صدای خاصی داشت در سکوت کوچه های تاریک هیچ وقت فراموشم نمی شود. افطار هم غذای سبک می خوردیم و بعدش راه می افتادیم مسجد و پول بستنی بعد از مسجد همیشه ی خدا دست خواهر بزرگ بود که با سه تا بستنی قیفی شکلاتی از مغازه بیرون می آمد و می گرفتیم زیر چادرهای مان و زود می رسیدیم خانه برای خوردنشان.

بابا گاهی حتی بساط کباب کوبیده راه می انداخت نصف شبی ! بویش که می پیچید همراه با پلوی دم کشیده ، دیگر نیازی به بیدار کردن مان نبود به جز خواهر بزرگ که همیشه خوابالو بود . گاهی وقت ها از شدت خواب مثلا قند را می زد به بشقاب خالی پلو و می گذاشت توی دهانش و باعث خنده ی همه ما می شد.

بعد از ماه مبارک هم هر کس سال اول روز گرفتنش بود یک هدیه ی حسابی می گرفت . برای ما دخترها طلا و برای پسرها یادم نیست :))

بابا اما سال هاست دست های مادر را برای تهیه ی سحری و سفره و افطار و...تنها گذاشته ، توانش را ندارد که بیاید برای مان کوبیده درست کند ، چای مان را بریزد توی نعلبکی تا خنک شود ، میوه های مان را پوست بکند که دیر نشود و همه ی ما را بگیرد زیر بال و پرش و برساند به خانه ی خدا ... بابا با سحری خوردن ما های های فقط اشک می ریزد و با افطار های مان هم . غبطه می خورد لابد ، یا شاید او هم به یاد خاطرات شیرین رمضان های کودکی های ما دلش غرق غم می شود.سال پیش یکی از سحرها که در ایام مرخصی در ایران مهمان شان بودیم ، بابا موقع سحر بیدار شد ، دیدم ایستاده ، رویم نشد سر بلند کنم فقط چکیده شدن اشک هایش را روی زمین فهمیدم و نتوانستم غذایم را تمام کنم....

خوش به حال روزه دارهای واقعی ، خوش به حال دخترهای نه ساله ای که با دیدم مردهای چهل ساله ی روزه خوار دلشان بستنی خنک می خواهد ولی صبر می کنند ، خوش به حال پسر بچه های روزه گیر که عطش امانشان را می برد ولی مردانه صبر می کنند.

روزهای خوب خانه ی پدری را دوست دارم برای سراج الدین بسازم.امسال سال اولی ست که با ما روزه می گیرد و کلی شوق و التهاب دارد.خوب درکش می کنم و برایش خوشحالم و امیدوارم یک روز پسر من هم با همین اشتیاق و مهر به روزهایی که مهمان خدا بود و در کنار ما فکر کند و عاشق ماه مبارک باشد.

خیلی محتاج دعا هستم و به یاد همه ی دوستان عزیز.

ماه ِ مبارک تان ، مبارک !

 

پ ن ؛ حسب الامر یکی از دوستان از کسانی که وبلاگ پسرهایم را ندیده اند بدین وسیله دعوت به عمل می آید : میوه های دلم (ابناء الهدی)