امروز صبح مثل همه جمعه ها منتظرش بودم.....کمی دیر آمد .اول خیلی به چهره اش نگاه نکردم و مثل همیشه سلام و احوال پرسی.....نمی دانم چرا یکهو دلم خواست نگاهش کنم!چهره اش همیشه برایم دوست داشتنی است.......در میان سیاهی صورتش نگاه مهربان و چشمان محجوبی هست که مرا به نگاه کردنش بیشتر ترغیب می کند.نگاهش کردم...چرا این شکلی شده ای زینب؟؟؟
سرش را آرام به سویم چرخاند.و با صدای نازکش که حالا کمی هم گرفته بود گفت: ماما پسرم نیست؟؟
به چهره اش خیره شدم....نیست؟چرا؟کجا رفته؟؟گفت: نمی دانم دیروز صبح به مدرسه رفته و دیگر نیامده!!!دیشب نخوابیدم.....گفتم: از صورتت معلوم است زینب!
...رگهای پای چشمش زده بود بیرون!!من تا به حال کسی را این شکلی ندیده بودم.....
گفتم: خوب چرا آمدی ؟؟می رفتی دنبال بچه ات!
سرش را انداخت پایین .و گفت: از صبح همه خیابانها را گشته ایم با شوهرم!!..... نیست...تنها هم نبوده با همکلاسی اش که او هم ۱۲ ساله است.
دیگر خواب از سرم پریده بود .گفتم به اداره پلیس رفته ای؟؟گفت نه!
راستش کمی از این خونسردی آفریقایی اش عصبانی شدم.گفتم: بچه ات نیست و تو به پلیس نگفته ای؟؟همین حالا برو.نمی خواهم امروز کمکم کنی.تا خبری دستت آمد به من هم تلفن بزن.گفت:چشم ماما .و رفت.........
در را بستم و نشستم کنار آشپزخانه...خدای من ..هنوز دو هفته نشده که پسر نه ساله اش با مرض مالاریا از دنیا رفته.....چه حکایتی دارد این زینب!!
.....................
حکایت فقر و بدبختی مردم آفریقا حکایت غریبی نیست اما گاهی ما یا فراموششان می کنیم یا راحتی خود را در این فراموشی می بینیم.به این مردم گرسنه فکر می کنم که هر روز عقب تر می روند و همان یک ذره فرهنگ کهن کشور هایشان هم به غرب می دهند تا سیگار بنگ و مشروب و لباسهای غربی بگیرند و برایشان دانسینگ و بار بسازند و سرشان را با فیلم های آنچنانی گرم کنند و آب دهانشان را برای سفید پوستان راه بیاندازند دلم می گیرد......تازه شما فکر می کنید در کشوری که اکثر مردمش زیر خط فقر زندگی می کنند چند درصدشان می توانند از این موهبت های غربیها استفاده کنند. به خدا تا اینها را ندیده بودم نمی فهمیدم چرا پیامبر اکرم صلوات الله علیه و ائمه اطهار سلام الله علیهم به خود گرسنگی می دادند و سنگ بر شکم می بستند...روزهای داغ تابستان را روزه می گرفتند.......ما که خاک پای آن بزرگواران هم نمی شویم طاقت دیدن نداریم چه رسد به آنها که اسرار عالم را می دانند. و ذخیره این ذوات مقدس حضرت بقیة الله روحی له الفدا.
حکایت زینب حکایت بزرگی برای من است. او فقط یک دختر دارد......و این سه پسر که البته از دو هفته پیش دو تا شده اند و حالا هم خبری از دیگری نیست فرزندان خواهرش هستند که چند سال پیش با مرض مالاریا مرده است........
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
راستش می خواستم روایتی از آزاد سازی خرمشهر بنویسم اما امروز حکایت زینب مرا وادار کرد که به خودم و شما یادآوری کنم که این آشفتگی و خرابی و فساد دنیای امروز درمانی جز ظهور منجی عالم ندارد.........مباد لحظه ای از دعای فرج غافل شویم که خود وجود نازنینش فرموده است:برای فرج من زیاد دعا کنید.
اللهم عجل لولیک الفرج.