اول خودم نماز خواندم و بعد آقا پسر را بیدار کردم ، مثل همیشه چند باری باید می رفتم بالای سرش و تکانش می دادم تا بیدار شود ! نماز خواند و دوباره کنار جانمازش خوابید...صبحانه آماده کردم و سالاد برای ناهارش ، دوباره پروژه ی بیدار کردن از سر گرفته شد.ساعت را نشانش دادم که چون بابا نیست باید خودت بروی و دیر می رسی و مترو شلوغ است و...خلاصه که باز هم مثل همیشه این برنامه ی صبح های ما تمام شد و ایشان شاد و خوشحال و در حال مداحی کردن کفش پوشید و در جواب بسم الله بگوی من یک بسم الله بلند و بالا توی راهرو فرمایش نمود و رفت! اصلا به گمانم همسایه ی ما ساعت لازم نداشته باشد برای صبح ها که آقا پسر خودش نقش یک ساعت زنگ دار را که هر روز یک جور می نوازد بازی می کند.یازده بار سوره توحید و آیة الکرسی خوانده و از پشت پنجره در حالی که داشت سوار تاکسی می شد به سمتش فوت کردم و به حمدالله امروز هم به موقع رفت.

حوله ها را یکی یکی انداختم توی ماشین لباسشویی.سفید و آبی و صورتی ، پودر و نرم کننده هم . روشنش کردم و همزمان برای خودم چای ریختم برای صبحانه.مقدمات ناهار را هم باید آماده می کردم که نشد ، یعنی دنیای نت نگذاشت و بعد از چند روز فرصت پیدا کردم بیایم بنشینم روی این صندلی ِ کذا و چشم بدوزم به نوشته ها و اخبار و عکس ها و...

در همین فاصله ی بین دو پاراگراف حوله ها را پهن کردم و روتختی و ملحفه و روبالشی آقا پسر را انداختم توی ماشین و پودر و نرم کننده هم ریختم ، تکلیف ناهار را هم روشن کردم.شنبه ها اصولا روزهای پرکاری هستند ، جارو زدن اتاق ها و گردگیری وسایل ، شستن دستشویی و مرتب کردن خانه ی در هم ریخته ی بعد از دو ، سه روز آخر هفته که این بار تمامش را هم مهمان داشتم.

برای عصرها میوه ، کیک خانه گی و چای دارچینی را به همه چیز ترجیح می دهم و یک قانون نانوشته ی خانه ی ما بودن عصرگاهی در کنار هم و حرف زدن و بازی بچه هاست و من چقدر این آرامش و امنیت بچه هایم را دوست دارم.

سفره ی شام بعد از نماز پهن می شود و اگر مسجد باشیم کمی دیرتر ولی ساعت خواب آقا پسرها از ده و نیم نباید بگذرد و البته آقای کوچک گاهی چانه می زند و به هم صحبتی  من و بابا حسودی می کند و دیرتر می خوابد...

روزهای من همین طور می گذرد ، گاه آرام و گاه پر دغدغه ! کمتر می روم سمت تلفن ، کمتر حرف می زنم ، کمتر دیده می شوم انگار بین دوست هایم...هر کس این روزها بپرسد کجایی و چه می کنی ؟ فقط یک جمله دارم برایش ؛

سرم را انداخته ام پایین و دارم زندگی می کنم....

اینها یعنی من در آغاز سی و پنجمین سال زندگی ام ایستاده ام.نگاهم به گذشته پر از حس های متفاوت و رنگ به رنگ است اما به آینده سفید فکر می کنم! بیم و امیدی توامان در دلم حک شده.به سال های جوانی که از دست داده ام به اشک و آه نگاه می کنم ، به روزهای خوبی که می توانستم بسازم و نشد، به عمقی که می توانستم به لحظه هایم بدهم و نشد ، حسرت فرصت های رفته را با عمق جانم درک می کنم.

از عشق لبریزم ، خدا را برای داشتن همه ی داشته هایم و نداشتن تمام نداشته هایم شاکرم و ملالی جز دوری از خودش ندارم!

دستم را برده ام لای ابرها ، آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی ام را با حساسیت و سلیقه به خرج دادن می گذارم بین شان ، می فرستم شان بالا ، بروند همه جا را بگردند ، اقیانوس ببینند ، کویر را هم ، جنگل و کوه های سر به فلک کشیده را ، شکوه خلقت خدا را .دوست ندارم آرزوهایم به تناسب حقارت و کوچکی من ، کوچک و بی مقدار بمانند باید بزرگ شان کنم ...

پ ن ؛

 در فاصله ی بین این کلمات ، آقای کوچک هم بیدار شد ، گریه کرد ، بیرونش بردم و یک خرید کوچک کردیم ، صبحانه خورد ، بستنی هم ، روتختی و ملحفه ها را پهن کردم ، یک عالمه کار دیگر...به همین خاطر نوشته ای که اولین کلمه اش را حدود ساعت هفت و سی دقیقه صبح تایپ کردم ، حالا ، ساعت ده و پانزده دقیقه تمام شد! و من بالنده و آرام ، شاد و ساکت هنوز زندگی می کنم....