دیروز ظهر در پی سوال یکی از دوستان گرمابه و گلستانم برای یافتن شماره ی یکی از دبیرهای دبیرستان مان ، سری به دفتر تلفن قدیمی زدم و در حالی که از خوشحالی ذوق مرگ بودم با دبیر مورد نظر تماس گرفتم که البته جواب ندادند.شماره ی دبیر دیگرمان را گرفتم که اتفاقا در حوزه هم استاد فلسفه و اصول مان بودند ، زود مرا شناختند و کلی باعث شعف هر دوی مان شد .از زندگی و همسر و بچه ها پرسیدند و اینکه کجا مشغول کار هستم؟ من هم با اعتماد به نفس عارض شدم ؛ شغل شریف بنده خانه داری و بچه داری می باشد .نقطه سر خط.

یک ساعت بعد دبیری که تلفنش را جواب نداده بود تماس گرفتند و آقای کوچک جواب دادند و بعد از کمی بله و نخیر گوشی را به من داد.تا صدای شان را شنیدم و اولین قربان صدقه را رفتم با هیجان گفتند : فلانی شمایی؟ کلی شعف دو نفره و خوشحالی بروز دادیم و از همه چیز سوال کردند و در آخر پرسیدند : کجا مشغولی حالا؟ و من باز هم با اعتماد به نفس عارض شدم که ؛ خانه دارم.

امروز موقع ناهار تلفنمان با شماره ی ناشناخته ای زنگ خورد! تا گوشی را برداشتم خانم مسنی به سرعت گفت : سلام خانم فلانی؟ من : بله شما ؟ خانم مسن : من .....هستم ، و من : جیغ و خوشحالی و خنده ! معلم ریاضیات دوره ی راهنمایی ام.شماره منزل را دیروز ناامیدانه به دفتر دار مدرسه ی راهنمایی ام داده بودم و ابدا فکر نمی کردم کسی مثل ایشان آنجا باشد و مرا یادش بیاید و لطف کند و تماس بگیرد...از آن معلم های پرانرژی و بزله گو بود.همیشه ی خدا ریاضیاتم خوب بود و به نظرم پایه ی این علاقه و پیگیری در ریاضی به ایشان بر می گردد...دوباره سوال ها شروع شد که کجایی و بچه ها و همسر و شغل همسر و....و در آخر :الآن کجا کار می کنی؟هنوز صدا و سیمایی ؟ و من باز عارض شدم که خانه دارم و بعد از ازدواج از کثرت شوهر ذلیلی نظر ایشان را بر کار در صدا و سیما ترجیح داده و بعد از آمدن بچه ی اول خانه دارم :)) کلی خنده تحویلم دادند و خداحافظی کردیم.و قرار شد حتما به دیدن شان بروم.

عصر ، یعنی همین یک ساعت پیش برای حضرت همسر که تعریف کردم ، گفتم بس که شاد و سرزنده بودم و کلی ایده و نقشه برای همه چیز داشتم ، وسط تمام فعالیت های هنری و ورزشی و درسی نام من هم بود و خدایی بچه ی درسخوانی هم بودم انگار برای شان غیرقابل تصور است .باید بروم حضوری روشن شان کنم که چنین دانش آموزانی هم هستند که دکتر و مهندس نشدند در حالی که خیلی ادعایش را داشتند .خصوصا من ، که کلهم فکر می کردند مهندس می شوم!!

حالا یک ترسی افتاده به جانم که نفسم را تنگ کرده ، دوباره گلویم را یک گلوله ی موذی ِ بغض آلود پُر کرده . می ترسم این همه نشستن در خانه ها و با بچه بودن هایم ثمری نداشته باشد و تربیتی که برایش خیلی آرزو داشتم ، نتیجه نداشته باشد.شعاری بوده باشد .... بی مغز بوده باشد.... قربة الی الله نباشد.... آنوقت باید چه کنم؟

خدایا ما به وظیفه عمل می کنیم ، ثمرش با خودت! فقط لطفا شناخت درست زوایای این وظیفه و معرفت به راه و چاهش را خودت به من حقیر بشناسان .آمین یا رب العالمین.