به والعصر می اندیشم.....

به اینکه تمام انسانها در خسران و زیانی جبران نا پذیرند......

هر روز را به شب می دوزیم با نخی از غفلت و سوزنی از گناه و پیله ای می بافیم گرداگرد روح و جانمان.
الهی!مبادا روزی فرا رسد تا روزنه ای نمانده باشد و ما هرگز روی آزادی از حصار خویش را نبینیم؟؟
الهی!آتشی گرداگردمان بگذار از عشقت..... تا هر آنچه بافته ایم از غفلت بسوزاند و خاکستر ما را تقدیمت کند .........

آنهم خاکستر جان سوخته ما در عشق تو.........