*سفر هر ساله به ایران با تمام نکات خوب و مثبتش و تجدید قوا و روحیه دادنش ، یک نقطه ی تلخ دارد و آن هم دیدن پیرتر شدن پدر و مادر هاست! لحظه ی تلخ و شیرین تازه شدن این دیدار مزه اش تا همین الآن در جانم هست . پیرتر شدن بابا ، کم حرف تر شدنش ، پیشرفت بیماری اش و.... زحمت بیشتر مادر ، صبوری و شکرگزاری اش ، خستگی و تنهایی اش و دیدن شانه های خسته اش بیچاره ام می کند و لذت دیدنشان را تلخ و تلخ در کامم.از خودم و از اینکه در این روزها و سال ها سفر را بر کنار آنها بودن ترجیح داده ام بدم می آید هر چند اختیاری نبوده باشد! و هر بار موقع خداحافظی آبشاری می شوم از اشک...امسال اما اصلا با پدر خداحافظی نکردم، گمان کرد مثل شبهای قبل ، یکی دو روز بعد بر می گردیم .پیشانی اش را بوسیدم و با هزار کلنجار دست مهربانش را ، مادر را توی راهروی پایین بغل کردم و طبق معمول هر ساله برادرها بی دلیل می خندیدند تا من کمتر اشک بریزم ....ولی ماشین که روشن شد و از کنار پنجره های خانه گذشت ، بغض داغ من باز هم شکست ! با خیال راحت از اینکه بابا دوباره های های گریه نمی کند و مادر هی دست هایش را به هم نمی مالد و اشک نمی ریزد :( .... +

*دیروز بعد زا نماز ظهر روی سجاده نشسته بودم و ذکر می گفتم ، چشمم افتاد به بالکن ها و انبوه غبار _ همان ذرات ریز معلق در هوای _ که در اینجا تمامی ندارد .به شیشه هایی که با جای دست پسرها نقاشی شده اند و به تمام کارهایی که باید با تمام شدن ماه مبارک ، انجام بدهم فکر می کردم. به ذهنم رسید مثلا یک مهمان سرزده ای اگر از راه برسد و این مدل زندگی مرا هم ببیند چه قضاوتی می کند درباره ی من ؟ و چقدر بد می شود ؟ یاد مرگ افتادم ! وقتی پرونده ی سیاهم رو شود ، وقتی اعمالم زینتم نیست و دستم خالی ست. وقتی پرده ها کنار می روند و همه می بینند که چه کاره هستم .....دلم رفت پیش مناجات شعبانیه و فرازهایی که از خدا می خواهیم در آن روز هم آبروی ما را نبرد....دلم رفت در میان نورهای جوشن کبیر و مجیر ! کاش همین اندازه که به فکر آبروی دنیای خودم هستم ،به فکر آخرتم باشم . غبار دنیا که با چند سطل آب شسته می شود اما نامه ی اعمال مان گاهی زحمت زیاد می خواهد پاکیزه کردنش. +