دادم قرار از کف و مستانه می روم

چونان کبوتری تک و بی لانه می روم

 

هر جا نسیم ؛ نکهتی از یار آوَرَد

دامن کشان بر سر هر ویرانه می روم

 

گیرم کنار دوست نباشد چو من کسی

تدبیر می کنم ، چو یکی دیوانه می روم

 

دستان خالی از زر و سیمم نگاه کن

بر این نداری ام ، به شکرانه می روم

 

سوگند خورده ام به گدایی از دَرَش

سوگند همیشه بر این در ، فقیرانه می روم

 

هر جا بُتی ست ، شب پره ها جمع می شوند

من هم برای بُتم ، رندانه می روم

 

ما را برای عافیت طلبی ها نیافرید

با آرزوی سوختن در ره جانانه می روم

 

پ ن ؛ غزل داغ داغ است ، همین چند دقیقه ی پیش در حال آشپزی کردن آمد.

* عنوان ، قسمتی از شعر معروف اقبال لاهوری ست.