الآن که دارم به سختی و سرگیجه این چند خط رو می نویسم باورم نمی شه که زنده هستم ! از یک سرگیجه ی متوسط از ساعت یک نیمه شب پنج شنبه شروع شد و تا اذان صبح به عدم تعادل و تهوع منجر شد .....وقتی همسر بیدار شدند و من رو دیدند که روی زمین افتادم و به گفته ی خودشون رنگم مثل کاغذ سفید شده بود تونستم شهادتین بگم و تا اومدم یک وصیتی بکنم ریختن قطرات اشک شون رو روی صورتم حس کردم ، چون خوب نمی دیدم ! و پشیمون شدم و وصیت هام رو هم ریختم تو دلم. گفتم غصه اش ندم بنده ی خدا رو....

با ویلچر رسیدیم به اورژانس ، بعد از کلی معطلی دکتر کشیک فرمود که کاری از دست ما برنمیاد و ببریدش به کلینیک مغز و اعصاب ... دیگه جونی نداشتم و صدای نفس هام رو می شنیدم فقط ....دکتر با توضیحاتی که همسر دادند تشخیص اولیه اش تغیرر مقدار مایع داخل حلزونی گوش بود و بعد هم تست هایی انجام دادند که حالم رو خیلی بدتر کرد و تقریبا با صدای بلند ناله می زدم.با انجام تست ها دیگه مطمئن شدند و دارو نوشتند و برای اطمینان هم ام آر آی که بعد از یک ماه انجام بدم...من تا به حال با این مدل بیماری برخورد نکرده بودم برای همین شاید فکر می کردم اینها نشانه ی رفتنه ولی حالا خیالم راحته و منتظر هستم تا زودتر دوباره بتونم توی خونه بپر بپر کنم !!

خیلی ناراحت این روزها هستم و بیشتر نگرانیم برای غصه ی بچه ها و زحمت و ناراحتی و نگرانی پدرشونه....الهی بمیرم برای مادرهایی که مریضی می کشند و بچه هاشون این درد و رنج مادرشون رو می بینند....بمیرم برای مریض این روزهای خانه ی علی (ع) که لحظه ای نمی تونم غافل باشم ازشون....

فهمیدم مرگ خیلی نزدیکه! خیلی خیلی نزدیکه ! یعنی اون لحظه ای که حس کردم دیگه تمام شد در عرض چند صدم ثانیه شاید، همه ی عمرم از جلوی ذهنم گذشت ، از خجالت و دست خالی بودن حس خسرانی که گفتند بزرگان واقعا فهمیدم! تعلقاتی که از جلوی ذهنم رد می شدند و خودی نشون می دادند ، لحظه هایی که از دست دادم و دیگه بدست نمیان....

از خدا خواستم بهم توفیق بده هر لحظه از عمرم و قبل از انجام هر کاری به این فکر کنم که آیا برای این عملم در پیشگاه خدا سربلند هستم و یا خجالت زده ، آیا فعلی که قرار هست انجامش بدم به نفع آخرتم هست یا نه ؟ آیا مورد رضایت قرار می گیره یا فقط دست و پا زدن دنیاییه... ای کاش این حس هیچوقت از من دور نشه ! ای کاش بین شلوغی های سال نو و اتفاقات مختلف زندگی یادمون باشه که قراره بمیریم.... خوب زندگی کنیم و انشالله خوب بمیریم. خلاصه حضرت عزرائیل که سلام و درود خدا بر او باد ، یک حالی از ما پرسیدند . تصمیم گرفتم تا می تونم تعلقاتم رو کمرنگ و کمرنگ تر کنم! ولی خداییش هیچ تعلقی به اندازه ی مححبت بچه هام نداشتم :(

برای همه ی دوستان آرزوی عافیت دین و دنیا دارم و امیدوارم حالم بهتر بشه تا بتونم موقع تحویل سال در کنار خانه ی خدا دعاگوتون باشم.البته اگر اوضاع به همین نحو باشه امسال منزل تشریف داریم....

پ ن1 ؛ سه بار متن رو خوندم و حدود بیست تا غلط املایی رو تصحیح کردم ...احتمالا باز هم هست شما نمره ی املای این دفعه ی ما رو از همین الآن صفر رد کنید :)

پ ن 2 ؛ اگر کسی از دوستان و اقوام احتمالا اینجا رو دیدند خواهش می کنم به گوش خانواده نرسونید ، با تشکر.