.......هر چيزی را در عالم اولی و وسطی و آخری است و تو يک بار نمی انديشی که از کجا آمده ام و از بهر چه آمده ام ؟ و به کجا می بايدم رفت؟ و چه می بايدم کرد؟.اکنون به هوش آی و گوش بگشای و دل حاضر کن و حکايت و قصه احوال خود بشنو بلکه از خواب غفلت بيدار شوی.........

و قصه تو مثال قصه شخصی است که به شهری رفت و زر و مال و سرمايه بسيار داشت.با خود گفت که: اينجا کسبی ببايد کرد و سودی بايد به دست آورد تا با غنيمت و سود به شهر خود مراجعت نمايم و چون آن شخص بدان شهر درآمد شهری ديد منقش و با نعمتهای گوناگون و با فرشهای الوان و جواهرهای بی پايان.

همگی وعظ من به تو اين است

که تو طفلی و خانه رنگين است

پس به آن نقش ها گرفتار شده دست در تلف نهاده  با رندان و اوباش شهر قرين و همنشين شده و جمله مال و زری که داشت ضايع و تلف کرد و مرکبی که داشت زمام او را رها کرد و از دست بداشت چنانکه هر جا می خواست می رفت و چرا می کرد و خود بر پيرزنی عاشق شد و دست در گردن او درآورد و با وی قرار و آرام گرفت و مقام و ولايت اصلی و همنشين و خويشان ولايت فراموش کرد و اصلا از ايشان ياد نمی کرد و با اين همه خلق بسياری روی به وی کردند و وی را به مواعظ و نصايح آگاه و با خبر می ساختند و باور نمی داشت و می گفت: من خود از اين شهرم و از بهر اين کار که مکرر از وطن اصلی وی پيغام به وی می رسيد که چرا آنجا نشسته ای و چه می کنی و ما را چرا فراموش کرده ای؟

عرش است نشيمن تو شرمت نايد

کايی و مقيم خطه خاک شوی؟

و اين غافل بدبخت غم خود نمی خورد و هيچ ياد نمی آورد که از کجا آمده ام و به چه کار آمده ام و چه کاری بايدم کرد؟و به آن کوری و گمراهی راضی شدکه((فاستحبوا العمی علی الهدي.......پس آنان کوری را بر هدايت برگزيدند.))فصلت/۱۷

اگر بدبخت حال خود نمی دانست و نمی دانست که نمی داند آخر عاقلان و دانايان می دانستند که اين چه عيبی صريح است.بعد از زمانی که خويشان و ياران وطن قهرمان خشم را فرستاده تا او را به وطن اصلی بکشانند به هوش آمد. نه از مايه و بضاعت خود اثری و نه از مرکب خود خبری و نه از آن پيره زال که گرفتار وی شده بود اعانتی ديد .در آن وقت کف افسوس بر هم سوده و محروم و ناکام با هزاران خجلت و شرمندگی روی به وطن اصلی نهاد.......

برگرفته از کتاب حسن دل.مرحوم بيدآبادی.ره.