رئیس مذهب حقه جعفری، امام صادق (ع) می‌فرماید: «زمستان بهار مؤمن است. چون شب‌هایش طولانی است که برای عبادت نیمه شب از آن کمک می‌گیرد و روزهایش کوتاه است که برای روزه گرفتن از آن یاری می‌جوید.» (أمالی الصدوق، ص237)

 

در مسیر برگشت از دعای عرفه تا چادرهای خودمان ، زهرا از دوستان حوزه تماس می گیرد و بعد از قبول باشه و این حرف ها می زند زیر گریه ، سال گذشته هم همین موقع تماس گرفته بود و آیه ی استغاثه به امام زمان (عج) رو خوانده بود . گوشی را می گیرم رو به جمعیت و او بلند بلند گریه می کند و می خواند ؛ " یا ایها العزیز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضاعة مزجاة فآوف لنا الکیل و تصدّق علینا إنّ الله یجزی المتصدّقین"

وسایل مان را جمع کرده ایم و منتظر غروب آفتابیم برای خروج از عرفات و رفتن به مشعر و منا....از همه جای این صحرا صدای ناله می آید. دختر جوانی را می بینم که راه می رود و به پهنای صورتش اشک می ریزد.گروهی هم نشسته اند کنار چادرهاشان و زیارت عاشورا می خوانند و زار می زنند....خواهرم از آن سر دنیا ، آن طرف خط استوا ، از آفریقا تماس می گیرد و به یاد عرفه ی سال پیش که با هم بودیم ، گریه می کنیم.می گوید از صبح حالم خیلی بده و همش به فکر عرفاتم! می گوید سلام من رو به منا برسون ، دلم رو پارسال بین چادرهای منا جا گذاشتم! می گوید و می گویم و اشک....

وقوف اضطراری در مشعر ؛

سوار اتوبوس شدیم و بعد از غروب آفتاب به سمت مشعر حرکت کردیم.ایجاد ایستگاه های اتوبوس و هماهنگی بین کاروان ها و جلوگیری از عبور و مرور اتوبوس های غیر متفرقه و همچنین دومین سال حرکت مترو بین عرفات تا مشعر و منا ، حجم ترافیک رو واقعا کم کرده و سرعت رفت و آمدها بالا رفته.خیلی زود به مشعر می رسیم و نیت وقوف اضطراری می کنیم و دعای فرج می خوانیم.خیلی غبطه خوردم به حال حجاجی که پیاده به مشعر می آیند و بعد هم منا.امسال می خواستم همراه شان باشم ولی از بین خانم های کاروان فقط من اعلام آمادگی کردم و خوب تنهایی هم نمی شد همراه مردها باشم و از دستم رفت.

وقوف در منا و رمی جمرات ؛

ساعت حدود 9 شب به منا رسیدیم.چادرها نسبت به سال گذشته کمی نزدیک تر بود.نزدیک ایستگاه آتشنشانی پل منا بودیم.همچنین نسبت به سال گذشته که باید یا نوبتی می خوابیدیم و یا نشسته ، امسال چادر بزرگتری نصیب مون شده بود. خانمها به همراه مدیر کاروان برای رمی جمره ی عقبی راه افتادند.چون مسیر را بلد بودم ماندم تا محمد حسن کوچک و احمد آقای هم سن و سال پسرکوچولوی خودم رو نگه دارم. ولی احمد خیلی گریه کرد و مادرش برگشت.ما دو نفر هم بعد از برگشتن اونها حدود ساعت یک و نیم رفتیم برای رمی جمره.بعد هم با خیال راحت ، نماز در مسجد خیف که الحق چنین شبی خیلی خلوت هست و من برعکس سال گذشته که تند تند چند رکعت نماز خواندم با خیال آسوده مدتی در مسجد ماندم. توی راه بازگشت با کاروان بحرینی ها برخورد کردیم.از پشت روی شونه ی یکی از خانمها دست گذاشتم ، همینطور که حرکت می کردیم دیده بوسی و احوال پرسی انجام شد.قیافه ی ما داد می زد که ایرانی هستیم.بهشان گفتم ما خیلی دعاتون می کنیم ، توی مساجد و نماز جمعه ها ، به یاد مظلومیت شما هستیم ، انشالله پیروزی نزدیکه و از این حرفها ، یکی دو تا شون گریه کردند ، می گفتند خدا آقا رو برای ما حفظ کنه ، ما دلخوشی مون به ایران و امام خامنه ای ست ! انشالله ایشون پرچم شیعه رو به امام زمان علیه السلام خواهد داد.حدود ساعت سه و نیم به چادرها رسیدیم و من باز بیهوش شدم!

انجام قربانی کاروان ما تا بعد از ظهر طول می کشد ، تقصیر می کنیم و از احرام خارج می شویم.باد خنکی می وزه ، باورم نمی شه اینجا همون جای پارسال باشه که فوق العاده گرم بود.شب که با اخوی تلفنی صحبت می کردم و براشون گفتم هوا خیلی خنکه و باد می وزه ، گفتن : نسیم عرفات و خنکی منا ، نشانه ی توجه آقا امام زمان (عج) هستش و خیلی دعامون کن .

با چند نفر دیگه هم صحبت کردم گفتند همین رو شنیدند.حالا منبعش کجاست من نگشتم! ولی توی گعده ی چادر با خانم ها حرف می زدم می گفتم بالاخره بعد از این همه سال مردم دنیا یک تکونی خوردن و دارن تلاش می کنند برای رسیدن به عدالت. کمی آزادگی در شریان جوامع بشری تزریق شده انگار و همه ی عالم به بلوغی نزدیک می شه که ظرفیت و احساس نیاز به یک منجی عدالت محور رو درک کنه.

محل اسکان حجاج ایرانی در منا

بعد از نیمه شب برای انجام اعمال حج از منا به مسجدالحرام رفتیم ولی بیچاره شدیم.ترافیک وحشتناک و ازدحام جمعیت حسابی خودنمایی کرد و بالاخره سختی حج خودش رو نشان داد.خوبی انجام اعمال در همچین شبی این هستش که بیشتر شیعیان هستند و اهل تسنن چنین شبی اعمال حج رو به جا نمیارند مگر برای بعض افراد.همان دور اول طواف محاذی حجرالاسود بین جمعیت فشاری بهم وارد شد که چشمهام سیاهی رفت و نفسم دیگه بالانیومد.فقط سرم رو بالا گرفتم و خانم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها رو صدا زدم.نجات پیدا کردم ولی تا انتهای سعی ، از شدت درد به سختی راه می رفتم.و به همین خاطر نتونستم طواف نساء رو انجام بدم و موند برای بعد از برگشت از منا.

بعد از نماز صبح با یک هایس رفتیم جمرات تا رمی دوم رو انجام بدیم.طفلی بچه ها داشتند از خستگی ناله می کردند و بی حال و گرسنه بودند.خلاصه حدود ده صبح رسیدیم چادر و باز هم بیهوش شدم!برای نماز ظهر بیدار شدم و بدون خوردن ناهار باز خوابیدم ، تا مغرب.الحمدالله خستگی از تنم بیرون رفت و باز هم جماعت هم کاروان مواجه با روی دیگر ما شدند! می گفتند شما کلا غیر قابل پیش بینی هستی ، هم خیلی آرومی ، هم خیلی شیطون !

رمی سوم هم موندم برا نگهداری محمد حسن! بلاچه ای شده برا خودش .تازه خوابیده بود که خواهرش سارا کوچولو بیدار شد و شیونی به پا کرد دیدنی.هر چه بهش گفتم میان الآن بابا و مامانت آروم نمی شد و فقط جیغ می کشید. زنگ زدم به مامانش ، فقط بهش می گفت : تو به من دروغ گفتی ، دروغگو، گفته بودی با هم می ریم . به هوای نشون دادن فیلم های آقا کوچولو توی موبایلم ساکتش کردم و اینقدر تو بغلم نشست تا خوابش برد. چند تا خانم بودند از ایتالیا آمده بودند و اهل قم بودند. بهشون می گفتم وای من زودتر برم ، بنده خدا منتظرمه و داره از دوری من سختی می کشه . گفتند : وا کیو می گی؟ گفتم شیطون دیگه ، تا برم نزدیکش میگه : حبیبتی ، نور عینی ، استاذتی ، تازه سنگشم بزنم میگه نزن تو رو خدا قلقلکم میاد ، من و تو که دیگه از این حرفها نداریم!  .....ساعت هفت صبح بود که راه افتادم برای رمی آخر.....

خیلی شلوغ بود ، واقعا برای سنگ زدن به جمره ی عقبی (کبری) ترس بَرَم داشت که تنهایی چه کنم؟ تا نیمه ی جمعیت رفتم ولی توان جلوتر رفتن هم نداشتم ، انگشت پام زیر پای حاجی ها له و لَوَرده شده بود و خوب حتما هم می خواستم به قسمت وسط جمره سنگ بزنم.اومدم بیرون ایستادم روبروی جمره ، دیدم خانمها معمولا یکی مواظبشونه ، یا گروهی می رند جلو ، خلاصه تا جایی که دیدم زنی تنها نبود ، گفتم یا صاحب الزمان (عج) من که بی کس نیستم ، شما هستی ، عنایتی کنید به من. دوباره رفتم جلو ، _رسم خوبی بین شیعیان کویت و بحرین دیدم ، اونهم اینکه خانمها رو به گروه های پنج ، شش نفری تقسیم می کنند و هر گروه رو با سه ، چهار مرد در رمی و پنج ، شش مرد در طواف می فرستند، این آقایون زنجیر درست می کنند و خلاصه خانمهاشون کمتر سختی می کشند ، برعکس ایرانی ها و عرب های دیگه که هر مردی فقط مراقب خانم خودشه و بقیه براش اهمیتی ندارند_ خلاصه یکی از همین گروه های بحرینی جلوی من بودند. بنده گان خدا تا دیدند تنها هستم و در فشار ، جا باز کردند و رفتم جلو و سنگ ها رو زدم. یکی شون حتی سنگ ها رو می شمرد و "باریک الله فیک "نثارم کرد .بعد از زدن سنگ ها هم دوباره کمک کردند تا از جمعیت خارج شدم بدون اینکه به کسی برخورد کنم.نمی دونستم چه جوری بهشون بگم که شما ماموران حضرت بودید برام.فقط ازشون تشکر کردم و اونها هم به زبان فارسی جوابم رو دادند.از خانمهاشون عکس گرفتم و خلاصه رمی سوم هم تمام شد.نکته ی جالب دیگه اینکه بیشتر حجاج این کشورها خیلی جوانند.به نظرم چون تعداد شیعیان شون کمه و هر ساله هم مرتب مشرف می شند ، مسن ترهاشون همگی آمدند و نوبت به جوان ترها رسیده.خدا وکیلی نوری که در چهره ی شیعه هست در چهره ی هیچ کدام از مردم دنیا نیست و من چقدر از دیدن شیعیان لذت می برم.

نزدیک اذان ظهر به چادر رسیدم و دیدم دوستان وسایلم رو تحویل دادند. آبی خوردم و سوار اتوبوس شدیم .متاسفانه امسال چون تنها بودم قسمت نشد که از تونل کنار مسجد خیف برگردم ولی یکی از آرزوهام هم به وقع پیوست و اونهم سوار شدن در اتوبوس های بدون سقف بود :)

بعد از کلی ماندن در ترافیک به هتل رسیدیم .بعد از ظهر رو استراحت کردیم و صبح یک ساعت قبل از نماز برای انجام طواف نساء با یکی از دوستان و همسرشون که اونها هم انجام نداده بودند رفتیم مسجدالحرام.از هم جدا شدیم و باز هم من و خیل جمعیت طواف کننده و خانه ی خدا با آن پرده ی نوی سیاه رنگ....طواف و نماز طواف و تمام!

بعد از خواندن نماز طواف نساء .همانجایی که نشسته بودم!

خدایا هزار بار شکرت برای هر ثانیه از سفری که ابداً نه خودم رو لایقش می دونستم و نه انتظارش رو داشتم .هزاران بار شکرت به خاطر وجود همسر عزیز که من رو راهی کرد و با طیب خاطر و آرامش این سفر رو هدیه کرد به من . هزاران بار شکرت به خاطر صبوری و خوش خُلقی بچه هام که توی این چند روز حتی یکبار هم نگرانشون نشدم ...بالاخره حج سال هزار چهارصد و سی و دو هم تمام شد.و شوق حج اینده که توی دلم جوانه زد.

بعد از اعمال ، قرار بود با هر کسی که زودتر بر می گرده ، برگردم .اما با آخرین نفر برگشتم چون پاسپورتم گم شده بود و تا ظهر پیدا نشد.بعد از ناهار حرکت کردیم و حدود ساعت ده شب رسیدیم و با استقبال گرم حضرت همسر و پسرها مواجه شدم.از آسانسور گرفته تا در ورودی رو پلاکارد زده بودند .آقا کوچولو با دیدن من خشکش زد .وقتی بغلش کردم و شروع کردم به گریه فقط محکم فشارم می داد و نفس عمیق می کشید. سراج الدین هم کلی ناز کرد و بعد اومد و بوسه باران....

اینهم چند نمونه از پلاکاردها ؛