وقوف در عرفات ؛

حدود ساعت 8 صبح با سرو صدای خانم ها بیدار شدم.یکی از دوستان آمده بودند دیدن مان . به نشانه ی قدردانی و ادب رفتم کنارشون ولی گیج خواب بودم.چای ولرم و نان خالی شد صبحانه ی صبح عرفه . از بلندگوها برای مراسم برائت از مشرکین تبلیغ می کردند ، آماده که شدم دیدم فقط خودم تنها عازم رفتنم ! دو تا از دخترهای دوستان التماس می کردند به مادرهاشون که همراهم باشند ، من هم شرط و شروط گذاشتم و اجازه دادم.از بد روزگار دو فروند دختر راهنمایی ِ آتش پاره به تور ما خورد ، ولی خوب   بلد بودم چطور کنترل شون کنم :) به محل مراسم که رسیدیم همه در حال شعار دادن بودند .نشستم توی سایه ولی نوبت به خواندن پیام حضرت آقا به کنگره ی حج که رسید ؛ خزیدم توی جمعیت . پیام مملو از آگاهی و نور بود. اشاره به اتفاقات مهمی که در کشورهای اسلامی از زمان حج سال گذشته تا امسال افتاده ، و بیداری و عدالت خواهی مسلمانان و ظرفیت های جهان اسلام. بعد هم قرائت قطعنامه و تکبیر حجاج برای تایید هر بند....به من بود بیشتر دوست داشتم مراسم برائت از مشرکین عمومی تر و در محلی باشه که افراد غیر ایرانی هم شاهدش باشند. ولی در عرفات و دور بعثه که خبری از حجاج دیگر کشورها نیست انگار جنبه ی پیام رسانی و ابهتش در نظرم کمتره.به جز معدود حجاج عرب ، گمان نکنم صدای برائت ما از مشرکین خیلی هم به گوش سایر حجاج برسه.....هر چند اینطور بودنش ، خیلی بهتر از اصلا نبودنش هست.والبته یکی از جنبه های اصلی حج همین شناخت دشمن و برائت جستن از اوست.

ظهر شد و هنگام نیت برای وقوف در عرفات....نیت می کنم که بمانم در عرفات از ظهر تا غروب ، برای حج تمتع ! اما دلم پیش کاروانی ست که دیروز از همین صحرا به سمت کوفه راه افتاده ! دلم پیش مسلم بن عقیل است که امروز از روی دارالعماره ی کوفه رو به همین سوی ، با حسین بن علی (ع) از نامردمی کوفیان سخن گفته ! دلم پیش علی اصغر کوچک است ، پیش رباب ، پیش بازی دخترکانی که خبر از یک ماه بعد ندارند ، پیش دلشوره های عمه زینب (س) ، پیش غوغای چشم های بارانی ابوفاضل (ع) ....دلم پیش گریه های بی تاب حضرت صاحب (عج) است که هزار و سیصد سال است روی همین خاک های گرم عرفات ، دعای مأثور جدّ غریبش را خوانده....دلم پیش خودم نیست ....دل شوره افتاده به جانم....

دعای عرفه ساعت دو و نیم بعد ازظهر در محل بعثه شروع می شود. از همان ابتدای برنامه که قاری قرآن می خواند ، چشم های خیلی از حاجی ها پر از اشک می شود. صدای حاج محمد طاهری را که می شنوم ، انگار توی غربت صدای آشنایی شنیده باشم ، کلی ذوق می کنم! اشک می ریزم ! دعا که به اوج می رسد ناخودآگاه متوجه اطراف شدم ؛ سمت راست ما گروهی حاجی عرب بودند ، اینکه گفته شده مردها مثل زن بچه از دست داده ضجه می زنند را من با چشم خودم دیدم! روضه ی علی اصغر که خوانده می شد ، مردهای عرفات مثل زن های بچه از دست داده گریه می کردند.وقتی نام عموی عزیز حضرت صاحب (عج) برده شد ، دلم برای آقا کباب شد که باید چنین روضه هایی رو بشنوند و تحمل کنند....ما با این درک پایین و بی معرفتی قالب تُهی می کنیم ، تصور اینکه به دل نازنین ایشون چه می گذره ؟ جان عالم به فداش .

و غروب آفتاب عرفات دردناک ترین لحظه ی عمر من است....ای کاش وقوف در عرفات یک ماه بود ! اما دریغ که مثل روزهای عمر که زود از دست می روند ، عرفه هم به چشم بر هم زدنی تمام می شود و تو می مانی و هزار هزار زنجیر تعلق و درد بی معرفتی که عرفات هم به حالت افاقه نکرد و رفت! غروب آفتاب عرفات مثل لحظه ی جان دادن است . فکرش را بکن که تو تازه دل بسته ای ناگه ندای الرّحیل تو را بخواند...کاش برسیم به کاروانی که هنوز حاجی با معرفت می خرد....

از عرفات تا کوفه 

 نه 

 تا کربلا

چقدر راه است؟