هفتم ذی الحجة ،وداع من با پرده ی خانه ی خدا که یکسال رفتم و آمدم و دورش چرخیدم!

عمره ی تمتع ؛

ساعت حدود یک نیمه شب رسیدیم به مسجدالحرام . از دوستان  جدا شدم تا تنها باشم. جمعیت طواف کننده تا نزدیک پله ها می رسید .تجربه ثابت کرده نباید بترسی و باید دل به دریای مواج بندگان خدا بدهی و قدم به قدم در ازدحام نفس های گرم و اشک های داغ و تن های خسته شان به فکر بندگی و تنهایی و غربت خودت باشی. از روبروی رکن یمانی آرام آرام به صورت عمودی وارد جمعیت شدم تا مولِد مولای مان علی علیه السلام ، نیت کردم و با رسیدن به حجرالاسود آغاز شوط اول طواف....

آنقدر فشار زیاد بود که مجبور شدم دور دوم به بعد خودم را داخل زنجیره ی حاجیه خانم های کویتی کنم که توسط پنج ، شش مرد محافظت می شدند. با دیدن حال و روزم به راحتی اجازه دادند و ادامه ی طواف تا دور ششم را با آنها بودم. حال خوشی داشتند و یکی از همین آقایان محافظ برای شان دعا می خواند. باور دارم که هیچ جماعتی از مسلمین به قدر شیعیان از عبادت لذت نمی برند و معرفت حج و زیارت خانه ی خدا و مرقد رسول اکرم صلوات الله علیه و آله را ندارند.گوش سپرده بودم به آتش بندگی که از لب ها زبانه می کشید و حض می بردم از اینکه مسلمان شیعه ای هستم گرداگرد خانه ی پروردگار عالم.جای همه ی شیعیان مولا را خالی می کردم و برای همه ی شان در هر جای عالم که هستند ذکر می گفتم و شکر شکر شکر که باز هم با تمام بی مقداری ام طلبید مرا....

نماز طواف را خواندم و بعد از خوردن آب زمزم و خنکایش به سمت کوه صفا و انجام سعی رفتم.روی کوه صفا باز یادم افتاد که تنهایم و یک آرامش عجیبی ریخت توی جانم.هر بار ، آنقدر با سرعت و هول اعمالم را انجام داده بودم که قدر این فرصت را که نگران بیدار شدن بچه و گریه ی شبانه اش نیستم را بدانم. بغضم گرفت از لطفی که خدا به من ارزانی داشته بود. طاقت نیاوردم و تماس گرفتم با همسر عزیز که مرا راهی کرده بود. هر سه شان هنوز بیدار بودند . گریه می کردم و قدردانی از لطفی که به من کرده و بیان حس خوبی که دارم. سبکبالی عجیب و غریبی که نمی توانم توصیفش کنم و....

قرارمان بعد از انجام تقصیر روی کوه مروه بود. وقتی رسیدم بیشتر دوستان آمده بودند و بچه ها خسته و خوب آلود منتظر بقیه بودند تا به هتل برگردیم. بچه دارها راهی شدند و ما ماندیم تا نماز صبح و حدود ساعت 7 صبح برگشتیم و از خستگی بیهوش شدیم.

پنج شنبه و جمعه را در هتل بودیم و غروب جمعه آماده ی احرام برای حج تمتع و رفتن به عرفات.روحانی کاروان خوب بلد بود در چنین شبی دلهای آماده را بلرزاند تا فرصت را غنیمت بدانند و زمان از دست ندهند. روضه ی حضرت علی اکبر علیه السلام را  هنرمندانه و عاشقانه می خواند و از بغضی که از نام علی علیه السلام در ضربت شمشیرهای کوفیان بود می گفت .... از حج نیمه رها شده ی مولای مان حسین علیه السلام در چنین شبی ....

و باز هم محرم من از عرفات و با صدای پای کاروان حسین بن علی علیه السلام آغاز شد.

احرام حج تمتع ؛

بعد از مغرب ، کم کم احرامی های تمیز و اطو خورده از توی چمدان ها بیرون آمدند و همراهان محرم می شدند برای حج تمتع . حتی بچه های کاروان که کوچکترین شان محمد حسن 8 ماهه  بود لباس سفید پوشیدند و چشمان همه از شعف رفتن به عرفات برق می زد. عرفات ندیده ها تشنه ی دیدار  و عرفات دیده ها هم تشنه تر !

یک ساعتی توی راه بودیم و ساعت نزدیک 10 شب به عرفات رسیدیم.  آسمان عرفات در شب نهم ذی الحجة ، یکی از بهترین تصاویری هست که من از حج دارم. دو بار قبل که توفیق حضور در عرفات رو در چنین شبی داشتم به خاطر حضور بچه ها نتوانستم خیلی از چادرها دور بشم ولی این بار با دو تن از دوستان رفتیم تا پای جبل الرحمة . حجاج کم کم وارد عرفات می شدند و خیلی ها همان پای کوه خوابیده بودند و گروهی هم در حال بالا رفتن از کوه بودند.

جبل الرحمة در شب عرفات

چادرهای کناری کاروان ما متعلق بود به شیعیان عرب - ایرانی از لندن. همان اول کار با چند نفرشان دوست شدیم . اهل عبادت و مناجات بودند اکثرشان و تا صبح نشسته بودند به نماز خواندن و قرائت ادعیه و قرآن.

شنیدن صدای اذان صبح از بین چادرهای عرفاتی که حتما امانت دار ناله ها و عبادت های اولیاء خدا بوده و هست ، و نسیم خنک سحرگاهی و هق هق گریه های بندگان خوب خدا برای تمام شدن شب عرفه ی هزار و چهارصد و سی و دو ، در هم آمیخته شد و ساعتی بعد طلوع دل انگیز آفتاب ....

هنگام اذان صبح نهم ذی الحجة در عرفات