حج امسال از خیلی جهات برای من یک فرصت طلایی بود که حتی به خواب هم نمی دیدم و به لطف خدا و مرام گزاری همسر عزیزم محقق شد.

سفری که از ابتدا تا انتهایش دل کندن از همه ی همه ی تعلقات دنیایی من بود. دل کندن از بچه ها که حتی یک روزش هم غیر ممکن بود. خدا یک جور خوبی طلبید مرا امسال که نمی توانم توصیفش کنم.

در یک اقدام معجزه انگیز ناک و خارق العاده و غیر قابل پیش بینی حضرت همسر من رو تنهایی فرستادن حج! کسانی که نوع زندگی ما رو می شناسند دقیقا معنای حرف بنده رو می فهمند ولی خوب این اتفاق افتاد و بدون اینکه بدونم اسمم رو در لیست حجی های امسال همکاران فرستادند و بنده ی ناقابل راهی حج شدم.

صبح سه شنبه وقتی بعد از دو ساعت خوابیدن موبایلم زنگ زد تا آماده ی رفتن بشم با لرز و دلشوره بیدار شدم.نمی دونستم شهاب الدین رو چطور بیدار کنم و خداحافظی و... صبحانه اش رو دادم و همسر اومدن دنبالم و رفتیم سر قرار. از یک هفته قبل آماده سازی رو براش شروع کرده بودیم که مامان قراره بره مکه و چون خیلی شلوغه بابا و پسرها تنها می مونند و وعده ی پارک و شهر بازی و استخر بود که به ایشون داده می شد. کلی رضایت خاطر اعلام داشته بود و ثانیه شماری می کرد برای رفتن من. اون روز هم بهش گفتم دیگه مامان بره مکه؟ چند روز شما و بابا و داداش با هم باشید ؟ گفت باشه و دست باباش رو گرفت و رفت . به همسر گفتم شما برید داخل ساختمان تا لحظه ی تلخ خداحافظی من و بچه رو اذیت نکنه و رفتند و ما هم راهی شدیم. ولی با چه حالی فقط خدا می دونه! منی که حتی یک روز طاقت دوری از بچه هام رو نداشتم و همیشه ایراد می گرفتم از مامان هایی که به خاطر سفر خودشون ، بچه ها رو تنها می گذارند ؛ حالا داشتم تنهایی می رفتم حج. خوب خیلی ها بهم دلداری می دادند که اصلا برات لازمه تا کمی دل کندن از این وروجک ها رو یاد بگیری و همسر هم دائم متذکر می شدند که سفر کوتاهه و توی خونه ی خودمون هستیم و مطمئن باش خوش می گذره ! ضمن اینکه از دو روز قبل از سفر مثل یک سرآشپز خوب برای این چند روز نبودنم انواع غذاها رو پختم و بسته بندی کردم براشون و لباس بیرون و استخر و ... رو آماده کردم تا همسر کمتر اذیت بشند. ولی مطمئنم اگر سفری به غیر از حج بود نمی رفتم و این از حال و روزم مشخص بود.تا حدود دویست کیلومتری که رفتیم اشک می ریختم و کسی به روم نمی آورد تا بدتر نشم.کمی خوابیدم و بعد هم همصحبتی با دوستان ، اما توی دلم غلیان حس های متفاوت بود از درستی کاری که کردم و دلم خوش بود به استخاره ی بسیار خوبی که آمده بود. هر نیم ساعت آمارشون رو می گرفتم و چند بار هم با آقا کوچولو حرف زدم و دیدم نخیر آنقدرها هم که من فکر می کردم براشون سخت نیست و از همان اول مشغول خوش گذرانی شدند.

احرام ؛

هوای طائف نسبت به همیشه خنک تر بود. طائف شهری که بهترین آب و هوای این کشور رو داره و مسیر رسیدن ما به میقات قرن المنازل از کنار این شهر و بین کوه های نسبتا کوتاهش می گذره.

از وقتی فهمیدم علی بن مهزیار اهوازی حضرت صاحب علیه السلام رو در کوه های طائف ملاقات کرده حس خیلی خوبی به این کوه ها پیدا کردم. معمولا رسیدن ما به طائف در تاریکی هواست ولی این بار هنوز هوا روشن بود و من حسابی از کوه هایی که متبرک به قدوم مولای زمین و زمان هستند ، عکس انداختم.

تقریبا همه دوستان در یک زمان میقات رسیدیم .هنوز وارد مسجد نشده حس سبکبالی و آرامش خاصی داشتم. از اینکه به فکر دستشویی بردن شهاب الدین نیستم و تند تند آب و خوراکی ها رو مرتب نمی کنم ، از اینکه دلم شور چیزی رو نمی زنه و فقط خودم هستم و خودم.... و در همون لحظه معترف شدم که سفر بدون بچه ها هم حال خاصی داره.

نماز مغرب و عشا رو اقامه کردیم و آماده برای احرام عمره ی تمتع ! خدایا دل کندم از همه دار و ندارم برای رسیدن به تو که اگر توفیق و عنایت خودت نبود ، محال بود چنین لحظه وساعتی اینجا باشم. خدایا محبتت رو از بچه هام عزیزتر می دارم و از حالا به بعد لحظه ای نگران و دردمند تنهایی خودم و دوری از بچه ها نیستم فقط کاری کن تا بچه ها هم یاد من نباشند و این روزها به خودشون و پدرشون سخت نگذره....

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک

ان الحمد و النعمة لک و الملک

لا شریک لک لبیک