سلام آقای نور , حضرت سلطان

الآن که این نامه را می نویسم , می دانم که حرم شما مثل همیشه پر شده است از نفس های گریه خیز زائران تان . خودم را می بینم روبروی همان در مشرف به ضریح , همان میعاد گاه عاشقانه ی من , چسبیده ام به دیوار و چادرم را آورده ام روی لب هایم , حرف می زنم و اشک می ریزم....اشک می ریزم و حرف می زنم.انگار می کنم هیچ کس دیگری بلد نیست بیاید جای من بایستد , هیچ کس نمی داند من کجای حرم را می گویم , هیچ کس حتی تصورش نمی کند...اما تو خودت خوب می دانی .همانجایی که همیشه قرارگاه من است در محضر لطف و کرامت شما.

یاد آخرین زیارت حرم تان شده است تنها خاطره ی مشهدی من! آخرین ساعت عاشقانه ی های من و تمناهایم .آخرین ساعت نگاه های من و سکوتم.

من همانم که خودم را کبوتر بقیع خواندم

همان که از بقیع خاکی و خسته و گرما زده پناه آوردم به صحن و سرای شما

همان کبوتر تشنه ای که آب خواست از سقاخانه ی اسماعیل طلا اما به دست میزبان

همان کبوتر که نه لانه ای دارد و نه سر پناهی

همان کبوتری که بوی تربت مادر داشت

همانی که سلام مادرتان نجمه خانم را آورده بود.

.

.

سلام حضرت مهربان

دریغ ندارید از نگاه بزرگوارانه به گدایان ولی درک این معنا که حالیا مرا دید و پاسخم داد سخت است برای جاهلی چون من. دریغ ندارید از دادن صله ای به آنکه دست دلش پیش شما دراز است اما چه کنم که صله ای در خور خودم نمی خواهم , رویم سیاه که چشمم به کرامت شماست.چه می شود مرحمتی تان همانی باشد که در همان یک ساعت آخر هزار بار خواستمش.

من همان کبوتر دل گرفته ی خسته ی گرمازده ی تنهای بی آشیانه ی  بقیع ام....