وقتی در شرجی اقیانوس زیر نم نم باران قدم بزنی.....دلت بگیرد و......دور باشی....... خیلی دور.......بیایی خانه...هوا آرام بگیرد ولی تو از تاب و تب نیافتی.قلم را برداری تا چند خطی آرامش بنویسی......خوب این می شود .....

امشب, همان شبی که گریه امانم نمی دهد

سوزد دلم که چرا راه نشانم نمی دهد

در تار و پود من امشب سراب اوست

ماندم چرا که ماه تمامم نمی دهد

این ساز دل که می زند از تنگی قفس

دستی چرا به زلف چنانم نمی دهد

از صحبت رقیب دلم مثل شیشه شد

سنگی بزن, حسرت امانم نمی دهد

گویم به یار خویش که این عاشق گدا:

اکنون رود ز دست ,جانم نمی دهد

آغوش من همیشه پر از التهاب اوست

تیری از آن تیر و کمانم نمی دهد

آخر ببین که راز سکوتم شکسته شد

آری ولی, گریه امانم نمی دهد

.......

.............................