زمان صبح جمعه ٢۶ / فروردین ساعت حدود ۴ صبح

مکان : آخرین صف  محل نماز خانم ها در صحن مسجدالحرام چسبیده به حائل های پلاستیکی

برای رعایت حال زانو درد همیشگی نشسته بودم روی یکی از این صندلی های " وقف حرم" و مصحف شریف را می خواندم.صداهای مختلف را از یک گوش می شنیدم و از گوش دیگر بیرون می راندم.اما یکهو گریه و زاری و در حقیقت ضجه ی مظلومانه ای آمد توی گوشم و جا خوش کرد و هی تکرار شد!

(با لهجه ی اصفهانی بخوانید ) ؛

" یا ذَالجلالی وَ الایکرام خوددون کُمِکَم کنید . آ این شُووِرِه اَگِه بِفَهمِدآ مَنا میکُشِد.دَوام می کُنِد..... یا ذَالجَلالی وَ الایکرام.خواهیش می کنم اِز شُوما مَنا کُمِکَم کنید.من آخه چه غِلَطی کِردَم که شوما دارید مَنا تنبیه می کنید؟ "

_ بین تمام جمله ها صدای آه و زاری رو اضافه کنید_

اول خواستم تو زندگی مشترک شون دخالت نکنم.و مثل بچه آدم بقیه ی قرآنم رو بخونم.شنیدم خانمهایی که از صف خارج بودن و تکیه داده بودند به دیوار پله های مسجدالحرام دارند راهنماییش می کنند و ازش سوال و جواب که بفهمند قضیه چیه!!

با اونها هم که حرف می زد همچنان گریه می کرد . از حرفهاش متوجه شدم کیف و کفشش رو گم کرده!!! باز هم برنگشتم.اونها هم گفتند پیدا میشه . برو بازم بگرد.این بنده خدا هم فقط گریه می کرد و می گفت :

"همِه رو گشتم.نیس...."

فهمیدم توی جاکفشی های صحن گذاشته.برگشتم سمتش و گفتم : ناراحت نباشید اگر توی جاکفشی ها باشه پیدا می شه انشالله.همین که به صورتش نگاه کردم دلم لرزید.صورت سبزه ی خسته ای داشت.چشمهای درشت و خیس اشک .لبهاش به وضوح می لرزید و حرف می زد. چادر اصفهانی هم سرش بود.از همان هایی که خانمهای اصفهانی معمولا توی شهر هم سرشون می کنند.زمینه ی خاکستری با گلهای ریز طوسی.دست کشیدم روی صورتش .گفتم حاج خانم از شما بعیده اینطور به خاطر کیف و کفش اشک بریزید.اتفاقا خیلی هم نشانه ی خوبیه.اگر حاجی چیزی در سفر گم کنه یعنی مورد توجه بوده.و.....

وای با این حرف من حالش بدتر شد . رو کرد به خانه ی خدا : خدایا هیچی ازِت نمی خوام . آ این وسایلی من پیدا بِشِد.هیچ حاجِتی ندارم.

و رو به من : راسِش حاجی خانم.شووِرِه مَن آ خیلی عصبانیِس.یعنی الآن اگِه بِش بِگوِم گم کردم خیلی ناراحت می شِد آ و مَنا می کُشد.آبِروم رو می بَرِد پیش مردوم.

گفتم : باشه نهایتش همینه دیگه.دعواتون می کنه.حالا شما از الآن خودتون رو اینقدر اذیت می کنید تا اون موقع.این امتحان شماست برا ایشون هم امتحان هست.خوب حالا کجا کذاشتید ؟ چطوری گم کردید؟

خلاصه فهمیدم گذاشته توی جا کفشی شماره ١٠۵ صحن مسجدالحرام.پایین باب فتح.دقیقا کنار همین محل نماز خانم ها.ولی می گفت نه اصلا این حائل ها نبوده اون موقع! گفتم خانم جان اینا همیشه هستند شما حواست نبوده.کلا زوایا و محل رو با هم قاطی کرده بود.

می گفت همه ی  جاکفشی ها هست الا جاکفشی ١٠۵. البته تجربه ثابت کرده که وقت نماز گاهی جاکفشی ها جابه جا می شه و یا کلا برداشته میشه.از دومی ترسیدم.چون خیلی موقع ها وسایلی که اینطور گم بشه دیگه پیدا نمی شه.به هر حال اون موقع اصلا نمی شد از جای نماز بلند بشیم.گفتم نگران نباشید حالا بعد از نماز می ریم باز هم می گردیم انشالله پیدا میشه.

گریه اش بند نمی آمد.می گفت کارت هتل توی کیفم هست.به ما گفتن اگر گمش کنیم پنجاه هزار تومن می گیرند ازمون و.....

اذان شد.خدایا این زن چه گریه ای راه انداخته بود.یک جور با سوز حرف می زد و یا ذالجلال و الاکرام رو تکرار می کرد که بدنم می لرزید.

نماز که تمام شد.مشغول ذکر بودم.دیدم دست گذاشت روی شانه ام که : حاجی خانوم .میشِد شوما بیایید کُمِکَم کنید؟ بپرسید از اینا که کوجا بردن جاکفشی ها رو؟خودا خیردون بِدِه .

جاکفشی ها از شما ١٠١ تا ١٠٩ بود و فقط شماره ی ١٠۵ نبود!!! همین حین کاروانی وارد مسجدالحرام شدند و اقامه بستند برای نماز جماعت صبح به امامت حجة الاسلام راستگو._ همان حاج آقای دوران کودکی ما که با دودست می نوشتند روی تخته_ دیدم پشت این کاروان دو تا جاکفشی چسبیده به هم.حالا ما قصد داریم از جلوی اینها رد بشیم خدمه ی کاروان مانع می شودند و رگ سیده ای بنده گل می کند و بی خیال دقیقا مماس با امام جماعت مذکور رد می شویم.....بله خدا را شکر شماره ی ١٠۵ بود.وسایل خانم هم رفته بود زیر همه ی وسایل .یکدفعه با دیدن وسایلش دوباره زد زیر گریه.جلوی اون همه زائر و در بین نمازگزاران کاروان ذکر شده  من رو گرفت توی بغلش و آنچنان اشک می ریخت که دلم کباب شد. مراسم گریه و زاری ایشون که تمام شد برگشتیم سمت همان محل نماز .رسیدیم روبه روی خانه خدا دوباره شروع کرد به گریه.اصلا دلش توری شکسته بود که کمتر دیده ام توی عمرم.تکرار می کرد : "خدایا شکرت.خدایا ممنونِدَم. دیگه هیچی ازِت نمی خوام.دیگه هیچ حاجِتی ندارم."جالبه که کیف این خانم کیف مهمانی بود نه کیف های مرسوم زیارت.از این گران قیمت ها.گفت به ما گفتند اینجا خیلی امنه !!! من هم چند تا مثال از امنیت!! اینجا براشون زدم تا خیلی هم احساس امنیت در این شهر و کشور نداشته باشند.

نشستم به انتظار طلوع آفتاب صبح جمعه . روبه روی محل ظهور مولا....دل توی دلم نبود از لذت پیدا شدن وسایل این زن مظلوم.از آن حس ّ رهایی و آرامشش بعد از آنهمه گریه و بی تابی.....از آن خوشحالی وقت بیرون رفتن از خانه ی خدا....

دلم شکست....ما چقدر دنبال گمشده مان هستیم ؟ چقدر برای یافتنش می سوزیم و از صمیم دل دعا می کنیم؟ چند نفر از ما تنها حاجت مان ظهور اوست؟

اصلا  در عمق وجودمان او گم کرده ی ما هست یانه ؟ مشغولیم به هزار گمشده ی فنا پذیر ؟ مشغولیم به دلبستگی های توخالی ، حرف های پوچ ، خواسته های غیر خدایی.

سوال مسابقه:

وقتی برگشتم هتل و قضیه را برای حضرت همسر تعریف کردم . در حالی که همراه هیجان و اشک از مظلومیت این زن و اشکالات وارده بر همسرش می گفتم ، به نظرتون ایشان چه فرمودند؟ :)))