دیده اید تا به حال بچه ای گم شده باشد؟ اشکهاش را دیده اید؟ لرزیدن هاش را چطور؟ دیده اید چشمهای خیس از اشکش ، گرد شده اند و همه جا را می پایند؟ دیده اید جیغ ها و پا به زمین کوبیدن ها و یا رنگ پریده و سوز و گداز و ترسیدنش را ؟

همیشه از دیدن چنین صحنه هایی بیم داشته ام.چند بار هم که برخورد داشتم با بچه ای که گم شده ، همراه او بدن من هم لرزیده و اشک هام ..... ، برای بچه های خودم هم از همه چیز بدتر  همین" گم شدن" است. این جمله معروف من را آشنایان بارها شنیده اند که : " حاضرم بچه ام جلوی چشمم _ زبانم لال _ جان بدهد ، ولی او را گم نکنم." نه برای خودم بلکه از آن حسّ در هم آمیخته ی ترس و اضطراب ، نگرانی و دلهره ، ناامنی و بی سرپناهی ست که ناراحت می شوم.اینکه توی آن لحظات قلب فرزندم و یا هر کودک دیگری آماج چنین حس های زجرآوری می شود...

.

.

گم شده ام حالا.... از همان گم شدن های دردناک ..... یک کاری کن جلوی چشمهایت بمیرم ولی گم نشوم! نمی دانم " فأینَ تَذهَبُون " ات را برای گم شده ای غافل فرموده ای یا عامد؟ نمی دانم تو با آن همه عطوفتی که خودت ذره ای از آن را توی قلب من گذاشته ای ، طاقت آه و زاری و ترس و دلهره و ضجه ی مرا داری یا نه؟ شاید برای بنده ی فراری ات بیشتر بسوزی که نمی فهمد خودش را دچار چه احوالی خواهد کرد؟ _چه ترس و دلهره و اضطرابی _ شاید هم برای غفلت زدگانی بیشتر می سوزی که گمان می کنند جاده را درست پیدا کرده اند و تابلوی "صراط مستقیم" را یافته اند.....

.

.

هر چه هست گم شده ام.....بی زحمت قبل از آنکه از ترس بمیرم ؛ مرا پیدا کن !

 

**ولادت عمه ی عزیز امام زمان علیه السلام ، مبارک.این پست هم بخوانید بد نیست!