. رئیس مذهب حقه جعفری، امام صادق (ع) می‌فرماید: «زمستان بهار مؤمن است. چون شب‌هایش طولانی است که برای عبادت نیمه شب از آن کمک می‌گیرد و روزهایش کوتاه است که برای روزه گرفتن از آن یاری می‌جوید.» (أمالی الصدوق، ص237)

.....دقایق آخر در عرفات یکی از دوستان همکلاسی از ایران تماس می گیرد.می خواهد تا گوشی موبایل را بگیرم رو به جمعیت تا آیه استغاثه به امام زمان روحی فداه را بخواند تا مگر حضرتش صدای او را نیز به عنوان گدایی در این روز بشنوند.هق هق گریه هایش را می شنوم که می خواند : " یا ایها العزیز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضاعة مزجاة فآوف لنا الکیل و تصدّق علینا إنّ الله یجزی المتصدّقین"

بهش می گویم در عرفات باشی یانه مهم خانه ی دل توست که مهمان عزیزی چون او دارد اما می دانم که با این حرفها آرام نمی شود.قسم می دهد که برای خودش و بقیه همکلاس ها حسابی دعا کنم در همه مواقف به یادشان باشم.قول می دهم و خداحافظی می کنیم.شهاب الدین الحمدالله مقداری از مسیر را پیاده آمد و سوژه ی چند حاجی شد برای عکاسی شان و همچنان که با لذت بیسکوییت می خورد برای خودش صفا می کرد و ما را مجبور می کرد تا قدم های مان را با گام های کوچک او تنظیم کنیم.در حالیکه خسته می شدیم از قدم های کوچکش اما دلم می خواست نفس بکشد در این فضای معطر به عطر بندگی و عشق به مولا.نمی دانم مادرهای ما چطور ما را با محبت به خدا و اهلبیت پروریده اند.انگار سنجاق مان کرده اند به این عشق.یا اصلا دل ما را دوخته اند به ایشان ، از آن دوخت ها که به راحتی شکافته نمی شود.حالا ما چقدر تلاش می کنیم برای رسوخ این عشق توی دل بچه ها؟ زود خسته می شویم و کم می آوریم.دلم می خواهد مثل مجاهدت مادرهای خودمان تلاش کنم برای ریشه کردن این عشق.......

بعد از نماز جماعت قرار می شود افراد ثبت نام شده برای وقوف اضطراری در مشعر و رفتن به منا با اولین اتوبوس بروند.زنان و بچه ها ، افراد مریض و کهنسالان جزو افرادی هستند که می توانند در مشعر به جای آنکه از اذان صبح تا طلوع آفتاب وقوف کنند ، به اندازه چند دقیقه نیت وقوف اضطراری کنند و به منا بروند.بین عرفات و منا وادی مسحر است؛ همان جایی که سپاه ابرهه گرفتار ابابیل شدند .بعد هم در مشعر در همان اتوبوسی که حالا سرعتش را کمتر کرده ، نیت وقوف اضطراری می کنیم و با زمزمه ی دعای فرج و ترنم اشک هایی که چشم همه را نمناک کرده و گونه های خیس از احساس تازگی که بر گرفته از خارج شدن از گناهان تمام حاجیان است به منا می رسیم.

منا ، سرزمین آرزوهاست.حاجیان سالها کیسه ی آمالشان را پر می کنند از کوچک و بزرگ خواسته ها و درش را گرهی می زنند تا برسند به منا و خدای رحمان و رحیم این گره را باز کند و همه ی آرزوها پر بگیرند به آسمان استجابت......اینجا هم چادر ما برعکس تصورم در منتهی الیه تمام چادرهای منا قرار داشت.یعنی کنار خیابانی که انتهای سرزمین منا را نشان می داد ,... یعنی دورترین نقطه به رمی جمرات.خانم ها به محض رسیدن به چادر به همراه به اصطلاح بلد می روند برای رمی جمره .من و دو تن از خانم ها هم که گرفتار بچه ها هستیم می نشینیم سر جای مان .آنطرف چادر هم سراج الدین و دوستش و دو حاجی هستند .بچه ها خسته از ازدحام در عرفات مشغول بازی و جیغ و فریادند که صدای یکی از حاجی ها در می آید برای ساکت کردن شان.سراج الدین عزیزم از من دفترچه می خواهد...با دلخوری از وقت نشناسی اش می گویم که الآن دم دست نیست. دوباره اصرار می کند که می خواهم با آقای خلیلی مصاحبه کنم و دیگر چنین زمانی پیدا نمی کنم.صدایم باز  در می آید که ای بابا این آقای خلیلی را از کجا پیدا کرده ای و اصلا ایشون کی باشند؟ با دلخوری انگشت سبابه اش رو روی بینی فشار می دهد که : مامان خانوم ایشون جانبازن و در عملیات والفجر 8 هر دو تا پاشون قطع شده.....بهش توضیح می دم که الآن نمی تونم کمکت کنم و خودت در کیف همراهت داری .می رود به سراغ مصاحبه با آقای خلیلی.رابطه خوبی با این جانباز عزیز پیدا کرده بود.حتی روز آخر سفر در مکه ، برایش یک نقاشی کشیده بوده و یک نامه هم ضمیمه اش .هر چه پدرش خواسته بودند که بخوانند نامه رو ، اجازه نداده بود و گفته بود از شما خجالت می کشم! یقینا کلی احساسات به خرج داده بچه ام.کلی رفیق پیرمرد و جوان و....پیدا کرد در این سفر و اساسی خوشحال بود.هر جایی که رد می شدیم یکی دو نفر با الفاظ مختلف صدایش می کردند تا برایشان لطیفه بگوید و یا داستان و خاطره تعریف کند.خلاصه باعث انبساط خاطر بوده و موجبات دلخوشی ما را فراهم کرد در این سفر.

همان شب ما هم بعد از آمدن کاروان از منا ، سه نفره راه افتادیم برای رمی .مسیر رفت و برگشت حدود هشت کیلومتر می شد.بندگان خدا رو به دوی ماراتن بردم و اوردم.صداشان در آمده بود که چقدر به فکر شهاب الدین هستی؟ فوقش بیدار میشه و کمی گریه می کنه.من اما ابدا تصور اینکه بیدار بشه و بترسه از نبود من حتی اگر عمه عزیز و مهربان هم باشه اذیتم می کرد. و همینطور فکر بیدار کردن حاجیان خسته و کوفته با جیغ های بنفشش!قسمت شد و با تمام دل نگرانی از خلوت بودن معجزه سان مسجد خیف استفاده کردیم و جای همه خالی موفق به خواندن نماز در این مسجد بزرگ شدیم.مسجد خیف در منا فقط سالی یکبار در ایام حج باز می شود و مدفن هفتاد پیامبر من جمله حضرت آدم علیه السلام است و اکثر انبیاء الهی در آن نماز خوانده اند.

رمی دوم را خودم تنها رفتم.با خودم و خدا بلند بلند حرف می زدم . خودم را و شیاطین درونم را سبک و سنگین می کردم و خجالتم بیشتر و بیشتر می شد.....یاد بچه هایم افتادم ؛ المال و البنون فتنه.....دلم لرزید ، یعنی ممکن است این محبت بیش از اندازه به فرزند فتنه باشد؟ خدایا تو خودت این عشق را انداخته ای توی دل من ، خودت مرا بی تاب بچه ها کرده ای ، من چه می دانستم مادر بودن یعنی آخرِ آخرِ آخر خودت! یعنی همه  بود و نبودت بچه ها ، همه دعاهایت بچه ها ، همه ذکر و حرف هایت بچه ها.....چه عشق بزرگی ست عشق به فرزند!!! یعنی ابراهیم علی نبینا و علیه السلام چطور اسماعیلش را برد به قربانگاه؟ یعنی این مسیر را تا محل قربانی ، چطور رفته ؟ زانوانش می لرزیده ؟ دستهایش چطور؟ اسماعیلش را دائم می بوییده و یا جلوتر از او راه می رفته تا قد و بالایش را نبیند...تا نلرزد....سنگ می زنم به رمی جمره اولی و وسطی و عقبی....با هر سنگ بلند تکبیر می گویم....هنوز توی فکر ابراهیم و اسماعیل و هاجرم.توی فکر پسرهای خودم...توی فکر همه مادرها و پدرها و فرزندانشان.....از میان جمعیت بیرون می خزم ، تمام شد؟ شیطانهای دورنت را کشتی؟ یا در پی رضایت نفس خودت آمده ای؟ اصلا این چه رمی جمراتی ست؟ باید رمی جمرات را توی کربلا برپا کنند....همانجا که حسین علیه السلام ، علی اکبرش را فرستاد میدان.همانجا که عباسش را و علی اصغرش را داد.....این رمی چه فایده دارد وقتی اسماعیل سالم از قربانگاهش بیرون بیاید؟

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو          زنده برگشتن زکوی دوست شرط عشق نیست

با چه حالی برگشتم از هول بیدار شدن شهاب الدین!!.صبح زود آمده بودم و حالا آفتاب همه جا را گرفته بود و هوا ناجوانمردانه گرم! رسیدم به چادر با تمام چشم دنبالش بودم.نشسته بود روبه روی عمه جان و با دختر همسن و سال همکار دیگرمان بازی می کرد و صبحانه می خورد.خیالم راحت شد.از لای چادر سراج الدین و بابایش را پاییدم ، هنوز خواب بودند ، خیالم راحت تر شد .شب آخر در منا روضه ی ارباب را می خوانند.و توسل به مادر سادات و توجه به حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف.....شام آخر هم نفسی با یوسف فاطمه سلام الله هم گذشت و این یعنی به هوش که موسم حج سال هزار و چهارصد و سی و یک هم دارد تمام می شود.صبح فردا همه با هم یعنی همسر عزیز ، پسرها و عمه جانشان و بنده راه افتادیم برای رمی.دیگر به چادرهای خودمان بر نگشتیم تا مسیر بازگشتمان به مکه تونل معروف کنار مستشفی منا باشد.تونلی که شیعیان لبنان خصوصا و ایرانیانی که می دانند از اینجا به مکه می روند.اگر زمانی توفیق حج داشتید و برای تان مقدور بود از دست ندهید.با رسیدن ظهر شرعی و بلند شدن صدای مؤذن ها تونل باز می شود.کاروان شیعیان حج شان را با نام اهلبیت و فریادهای گرم و اشک آلود تمام می کنند.نمی توانم توصیفش کنم.اما به خواهر شوهر جان هم گفتم که بعد از عرفات لذت خاصی دارد همراهی با حجاج در ازدحام این تونل بزرگ و یادآوری منظور اصلی از حج....در حالیکه چندین دوربین حکومتی در حال ضبط است و مأموران هم سرتا سر تونل ایستاده اند به تماشا.اما کسی نمی ترسد....طنین دعای فرج می پیچد و همینطور که گام بر می داریم فریاد های لبیک یا حسین به سبک سخنرانی معروف سید حسن ، ده ها بار ذکر نام شریف علی (ع) از حنجره کسانی که در طول این ایام جای خالی ذکر او را دریافته اند ، یا حسین(ع) ، یا زهرا(س) و  اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای ، اللهم ارحم قائدنا الخمینی و شعارهای عربی شیعی که با فریاد و لذت بیان می شوند.

کلی راه می آییم .تا نزدیکی های هتل ماشینی پیدا نمی شود اما برای همان مقدار کم باقی مانده هم می ارزد که سوار اولین ماشین بشویم و برسیم.همسر بلافاصله برای انجام اعمال حج تمتع به مسجدالحرام می روند و می خورند به باران سیل آسای مکه! و ما هم ساعت دوازده شب مشرف می شویم و نزدیکیهای اذان صبح  اعمال مان تمام می شود. .....صبح جمعه راهی خانه شدیم و ساعت حدود نه شب رسیدیم.و خوشحالی سراج الدین برای رسیدن به تماشای مختارنامه!!!!

"اللهم أرزقنا توفیق حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام"

پ ن : راستش خیلی سعی کردم کوتاه بنویسم شد این! خیلی مطالب را نشد که بنویسم.خیلی حرفها هم که نوشتم فقط بابت این بود که اگر شما هم زمانی مشرف شدید پیش زمینه ی ذهنی داشته باشید.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.