٠روز عرفه

ساعت حدود ٧ صبح با سر و صدای چادر اصلی که ذکر خیرش را کردم بیدار شدم و فهمیدم صبحانه تمام شده.چادرم را که بی خیال از آنهمه دقت در اتو کردن و آراستگی اش دور خودم پیچیده بودم ، سر کردم و رفتم برای تهیه صبحانه برای 8 نفری که توی این انباری چپانده شده بودیم.نتوانستم چیزی بخورم جز نان خالی .تماس گرفتم با خواهر جان و قرار برای رفتن به چادر آنها برای مراسم برائت از مشرکین.چادرهای ما با فاصله از چادرهای بعثه قرار داشت.شال و کلاه کردیم و به همراه امیرشهاب الدین و عمه جانش راه افتادیم.طبق تجربه حج قبلی خیال می کردم فاصله باید خیلی خیلی زیاد باشد اما اینطور نبود و 10 دقیقه بعد آنجا بودیم.خواهر جان هم مانند تمام خاله های عالم کلی ذوق و جیغ و مهربانی نصیب شهاب الدین نمود و حاج خانم های چادرشان انگشت به دهان که این طفل اینجا چه می کند و قص علی هذا.دل درد شهاب الدین از نو شروع شده و از  پزشک کاروان باز هم قرص دل درد برایش می گیرم.گرمای هوا وحشتناک و غیر قابل تحمل هست و همین حال شهاب الدین را بدتر می کند....کم کم صدای بلندگوها در می آید و با تلاوت قرآن مراسم برائت از مشرکین آغاز می شود.حصیری خارج چادر می اندازیم و به همراه تنی چند می نشینیم.شهاب الدین ماشین بازی می کند و ما .....اشک می ریزیم.نمی دانم کسانی که توی دلشان به جز محبت اهل بیت و خداوند چیزی به نام تبری از دشمنانشان ندارند خشم مقدس شان را چطور توجیه می کنند.لذت دشمنی با دشمنان خدا را کم از دوستی دوستانش نمی دانم.فریاد الموت لامریکا و...بلند شده است.خدایا شاهد باش توی این گرما ، وسط بیابان ، نیامده ایم که فقط قربان صدقه ی خودت و اولیاءت برویم بلکه اعلام نفرت از دشمنان تو نیز بخشی از عبادات ماست.از دوربین فیلمبرداری فرار می کنیم و می خزیم توی چادر و شهاب الدین خان خواب آلود شده در حقیقت بیهوش می شود....دائم بادش می زنیم و کمی شوربت _ مخلوطی از آب ، آبلیمو و نمک _ بهش می خورانیم تا از گرما زدگی احتمالی جلوگیری کرده باشیم.دیگر حاجیان یا خوابیده اند و یا مشغول گفتگو و تعدادی هم قرآن و مفاتیح به دست انگار ثانیه ها را با خساست خرج می کنند.....خواهر جان و خواهر شوهر جان جان ، هر دو تند تند قرآن می خوانند و من مشغول باد زدن امیر شهاب الدین و مفاتیح بدست اعمال روز عرفه را می خوانم.....

ناهار عدس پلو ست.از همان مدلی که من ابداً لب نمی زنم.یعنی کشمش را ریخته اند داخل پلو و توی عمرم هیچوقت از اینکه پلوی شیرین بخورم خوشم نمی آمده.به شهاب الدین که غذا می دهم می بینم خواهر شوهر جان جان پلوی ما را از فی ل تر کشمش رد کرده و کلی ثواب برای خودش جمع نموده! تا می توانیم به امیر شهاب الدین نوشابه خنک می دهیم و ماست و الحمدالله اوضاع خیلی بهتر شده. ساعت 2 و 30 دقیقه اعلام کرده اند که دعای عرفه شروع می شود.از خواهر جان عذر می خواهم و با عمه جان بچه ها می رویم داخل جمعیت تا راحت تر باشیم.....

قرآن می خوانند و بعد هم حاج صادق آهنگران چند بیتی همه را مهمان می کند و کما فی السابق اشارتی به شهدا و عهدی و اشکی....و دعای عرفه شروع می شود.به خدا قسم هر لذتی توی دنیا باشد و شما تجربه اش کرده باشید نمی تواند همپای لحظاتی باشد که در صحرای عرفات ، زیر آفتاب ، بدن های لرزان و گریان و عرق ریزان حاجیانی را ببینی که بی توجه به هر چه در دنیاست ؛ از مقام گرفته تا مال و فرزند و همسر و رفیق و...........فقط خود خودشان در برابر خدا و با خداهستند.لحظه هایی که مردی از سراریز شدن اشک هایش خجلت زده نیست و زنی از بلند شدن ناله هایش....عرفات تویی و خدایی که خودش تو را خوانده تا بیایی و آنقدر خارج از حرم امنش ناله بزنی و استغاثه کنی تا دوباره تو را راه دهد.عرفات آمده ای تا بفهمی چه هستی؟ کجای عالمی؟برای چه زندگی می کنی؟ به کجا می روی؟ مرادت کیست؟ تعلقاتت کجای زندگی ات را گرفته؟ حرف حسابت با خودت و خدا چیست؟چه می خواهی ؟..... آه.....تو می دانی که من چه می خواهم!!! و تمام این سوالات را مولای تو "حسین بن علی علیه السلام" در عرفه ی سال 60 هجری در همین بیابان برای امروز تو فرموده......دعا تمام شده و سیل حاجیان به سمت چادرهاشان برای عزیمت به مشعر و منا.....و باد می وزد و تو فکر می کنی به همان سال که در چنین غروب دل انگیز و غم انگیزی چگونه از این بادیه به سمت کوفه راه افتاده؟ مولایت چگونه زن و فرزند و خواهر عزیزش را در این راه پر بلا همراه خود کرده؟ مولای تو که اینقدر عزیزش می داری "همه" چیزش را گذاشته توی طبق اخلاص و گرفته رو به روی خدا.....اما ای شیعه ی حسین علیه السلام آیا تو هم از اندک سرمایه ای که داری برای خدا خرج می کنی؟ یا خدا را می خواهی مادامی که جانت ، ناموست ، مالت و فرزندانت در امان باشند؟ خدا را می خواهی تا جایی که گوشه ی سایه ی آرامش تو تَرَکی برندارد؟ خدا را تا کجا می خواهی؟....فکر می کنم با خودم ، بغض می خورم و مشق شناخت می کنم که اگر از عرفه ای که دیگر به غروب رسانده ام چیزی جز شناخت توشه بگیرم حتما دست خالی خواهم بود.....عرفات لحظات آخرش را طی می کند بی محابا ، بی درنگ....من اما با چشمهایم به دنبال غریبی می گردم که فقط اوست که چونان خون خدا ، احیاکننده ی دین جدّ بزرگوارش خواهد بود....أین الطالب بدم المقتول بکربلا.....بغض سنگین خداحافظی از عرفات را فقط کسی می فهمد که تجربه اش کرده باشد!! خداحافظی با عرفات و دلخوش بودن به حدیث قدسی که گناهانت آمرزیده گشته ، سبکبالی اما دلت پر خون که باز نفهمیدی و نچشیدی و ندیدی محبوبت را....

امشب محرم سال 1432 آغاز می شود...برای من محرم از غروب عرفات آغاز شد ، از غروب دل انگیز و غم انگیزش.همه ی روزهایم به مسافران کربلا فکر کرده ام.....به جلالت عمه ام زینب.سلام الله . به یاران باوفای حسین علیه السلام که فقط چند روز دیگر برای قربانی حج شان باقی مانده...درود خدا بر سید الشهدا و همه شهیدان راه حق.

ادامه دارد....