پنج شنبه 28 /خرداد/88

زیر سقف آسمون ، روبروی منبر و محراب نبی اسلام صلوات الله علیه و حجره خانم فاطمه سلام الله علیها یه جایی نشسته بودم که سرم رو بلند می کردم گنبد خضرا رو می دیدم.معمولا شب ها که برای زیارت روضه مشرف میشم یک مدتی رو اینجا می نشینم و البته شهاب الدین هم چون با من میاد کمی بازی می کنه! اون شب ولی حالم خیلی بد بود و دلم داشت از غصه می ترکید.نمی تونستم حرف بزنم و فقط اشک می ریختم.یاد صحنه هایی که توی چند روز از 22 خرداد به بعد دیده بودم می افتادم و چیزهایی که شنیده بودم و قلبم به درد میومد.دیگه طاقتم طاق شد و زنگ زدم به بشری.به گمونم ساعت از 12 گذشته بود ولی ما که با هم از این حرف ها نداریم.زمان شلوغی ها هم چندین بار با هم تماس داشتیم.مامان اینا زیاد من رو در جریان نمی گذاشتن به خاطر روحیاتم ولی بشری نه! با هم حرف زدیم و من گریه می کردم.گفتم این هفته فقط برای رفع این بلا اومدیم خدمت حضرت رسول صلوات الله علیه....گفت که برم خدمت حضرت ام البنین سلام الله علیهاو........

یاد حرف های ضد و نقیض آقایون و خانم های قانون مدار و با ادب ! می افتادم.یه چیزی توی دلم قلمبه شده بود که دلم می خواست فریادش بزنم و صدام برسه به همه شون! بگم چرا باید پای صندوق رأی اون خانم بگن اگه موسوی رآی نیاره مردم می ریزن تو خیابون؟ این چه منطقیه؟ و یاد جملات خانم روشنفکر که با اون نظریه ی بامزش نشون داد چقدر منطق و حقیقت پشت این ادعا خوابیده.

فردای اون روز 29 خرداد بود و نمازجمعه ی تهران....ما همیشه صبح به سمت خونمون حرکت می کنیم.اما برای شنیدن خطبه ها موندیم. چند نفر از عزیزانم از اونجا بهم زنگ زدن و می گفتن می دونیم داری بال بال می زنی برا ایران!پنجره رو باز کردم رو به گنبد پیغمبر صلوات الله علیه...باد گرمی می وزید و صورتم رو داغ تر می کرد.کنارم یک همسر و فرزند شهید نشسته بودن.....های های اشک می ریخت اون خانم شهید.می گفت: "لعنتی ها دل آقا رو خون کردن....من بچه هام رو با بدبختی بزرگ کردم...با تنهایی...19 سالم بود همسرم شهید شد.با یه دختر 2 ساله و یه پسر که هیچوقت پدرش رو ندید....فقط به خاطر خدا ، به خاطر اسلام.اینا معلوم شد اگه رأی می آوردن فاتحه اسلام رو باید می خوندیم با این رفتارشون.با این آدمای بزک کرده ی دور و برشون."

خدایا : به حق خون شهدا ، به حق گریه های بچه های یتیم شهدا ، به حق خون دلهای امام ، مملکت ما رو از بلا محفوظ بدار....خدایا به حق خستگی های پیامبر برای اسلام...به حق صبر علی علیه السلام....به حق غربت مادر....نذار زحمت ها و خون دل خوردن های عزیزان ما بی ثمر بشه!اینها رو می گفتم و اشک می ریختم.چه کاری جز این از دست من بر میومد؟ غربت فاصله ی من و کشورم بود .همسرم گفتن ، شاید بریم ایران.دلم می خواد اونجا باشم و من هم استقبال کردم.اما نشد و ما چند هفته بعدش اومدیم ایران.

توی تمام خطبه آقا بین اینهمه گریه و زاری ، دو تا مطلب رو همون لحظه با تمام وجودم دریافتم .

یکی اینکه فرمودن" زیر بار بدعت نمی ریم" ،اوج درایت با مظلومیت مخلوط شد! و یکی هم قسمت آخر بیانات شون ؛

ای سید ما، ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام میدیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان نا قابلی دارم ... جسم ناقصی دارم ... اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید. همه این ها رو من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد. این ها هم نثار شما باشه.

سید ما، مولای ما! دعا کن برای ما. صاحب ما توئی، صاحب این کشور توئی، صاحب این انقلاب توئی. پشتیبان ما، شما هستید. ما این راه را ادامه خواهیم داد، با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود پشتیبانی بفرما.

این مطلب به دعوت وبلاگ اسکالپل نوشته شد!